|
|
فارغان دانشگاه کابل - اسد ۱۳۸۸ خورشیدی |
|
|
Kabul University BAs August 2009
|
||
|
|
خیلی عزیر |
|
|
خیلی عزیر نویسنده: تو لیستوی مترجم: شیرشاه وصال در نزدیکی مرزهای فرانسه و ایتالیا، در کرانه رود مدیترانه، یک حکومت کوچک بنام موناکو وجود داشت. ساکنین این شهر کوچک نسبت به تمام شهر های کوچک دیگر کمتر بود، تعداد نفوس این شهر به هفت هزار نفر میرسید، و اگر زمین این شهر در میان ساکنین آن تقسیم میگردید، برای هر یک از ساکنین این شهر یک جریب زمین هم نمی رسید. پادشاه این شهر کوچک از قدرت و اهمیت زیاد برخردار نبود؛ وی یک قصر همراه ملازمین، وزرا، سرکشیش و جنرال ها و ارتش بود. ارتش این پادشاه زیاد بزرگ نبود، تمام ارتش وی به 60 نفر میرسید، اما بازهم ارتش بود. در این پادشاهی به مثل جاه های دیگر از مردم شهر مالیه گرفته میشد، این مالیات شامل مالیه تبناکو، مالیه شراب و الکل و مالیات سرانه بود. هر چند اکثریت مردم این شهر به مثل شهرای دیگر مشروبات الکلی و سگرت مینوشیدند، پادشاه، در صورت عدم دریافت یک منبع عایداتی جدید و یا خاص، برخی از مردم را بمنظور پیشبرد امورات دولتی و کشوری و تغذیه خویش مجبور به پرداخت مالیه میکرد. مالیات خاص از طریق قمارخانه ها، جایکه مردم رولت بازی میکردند، حصول میگردید. متصدی این بازی هر باریکه رولت را میچرخاند یک فیصدی را از بازی کنان بدون در نظرداشت برد و باخت آنها میگرفت و از مجموع مفاد خود یک مقدار زیادی آنرا برای پادشاه میپرداخت. دلیل اینکه یک مقدار زیادی درآمد خویش را برای پادشاه میپرداخت این بود که بازی رولت یگانه بازی بود که در اروپاه باقی مانده بود. برخی المانی های عالی مقام کوچک نیز این چنین قمارخانه ها داشتند، اما چند سال قبل ممنوع گردید. این کار بخاطری ممنوع گردید که موجودیت قمارخانه ها بسیار مضر و زیان بخش بود. یک شخص بخاصر آزمایش بخت خویش در این قمارخانه میامد و تمام دار و ندار خود را به خطر می انداخت و همه را از دست میداد، حتی پولهای که به خودش هم مربوطه نبود به خطر می انداخت و آنرا هم از دست میداد، و بعداً در حالت ناامیدی، یا خود را در آب غرق میکرد و یا با گلوله میزد. بنابراین، المانی ها مانع حکمرانان خویش گردیدند و اجازه ندادند که از این طریق پول دریافت نمایند؛ اما مانع پادشاه موناکو کسی نگردید و این تجارت در انحصار وی باقی ماند. به همین ترتیب هر کس میخواست قمار بازی کند به موناکو میرفت. پادشاه بدون در نظرداشت برد و باخت انها از این کار سود میبرد با وصف اینکه میدانست که این یک کار نادرست و غلط است، ولی چی چاره داشت؟ او باید زندگی میکرد؛ و درآمدی را که از طریق تنباکو و مشروبات الکی بدست میاورد نیز درست نبود. این پادشاه به همین ترتیب زندگی میکرد، حکمروایی مینمود و با این پولها عیاشی میکرد و دربار خود را با تمام تشریفات و اداب یک پادشاه حقیقی حفظ کرده بود. وی دارای مراسم تاجگذاری، دربار سلطنتی، اعطای جوایز، مکافات، مجازات و بخشش در دربار خویش بود، و همچنان دارای تشکیلات بازنگری، شورا ها، قوانین و دیوان قضایی، درست مثل سایر پادشاه ها، اما به میزان کوچکتر بود. به همین ترتیب، چند سال قبل در قلمرو این پادشاه یک قتل صورت گرفت. قابل ذکر است که مردم این محل مردم صلح جو و آرامش طلب بودند و چنین چیزی قبلاً در این جاه اتفاق نه افتاده بود. بعداً قاضی های این شهر کوچک تشکیل جلسه دادند و سعی نمودند تا بالای این قضیه به بهترین روش قضایی قضاوت نمایند. تشکیل دیوان قضایی مربوطه متشکل از قاضی، حارنوال، هیئت منصفه و وکلای مدافع بود. در آخر قاضی ها بعد از بحث و قضاوت های زیاد مجرم ( یا قاتل) را مطابق به قانون محکوم به اعدام ( سربریدن) کردند. روز بعد حکم دادگاه را برای پادشاه ارائه کردند. پاداشاه حکم را مطالعه کرده آنرا تصدیق نمود. " در صورتیکه این شخص محکوم به اعدام است، اعدامش کنید." این حکم صرف یک مشکل داشت، و آن این بود که آنها برای اجرای این حکم نه کدام ماشین اعدام ( برای سربریدن) داشتند و نه کدام جلاد وجود داشت تا این حکم را اجراء نماید. وزرا با در نظرداشت این مشکل، تصمیم گرفتند تا با حکومت فرانسه در این مورد صحبت نموده، و از انها یک پایه ماشین اعدام همراه با یک متخصص بمنظور قطع سر مجرم به امانت طلب نمایند، و اگر این کار را انجام دهند، آیا در مورد هزینه آن ایشانرا در جریان خواهد گذاشت؟ بنابراین، یک نامه نوشتند و برای حکومت فرانسه ارسال نمودند. یک هفته بعد پاسخ آن نامه مواصلت ورزید، در پاسخ حکومت فرانسه از تهیه یک پایه ماشین اعدام و یک متخصص به هزینه 16,000 فرانک اطمینان داده بود. پاسخ را به اطلاع پادشاه رساندند. به عقیده پادشاه موضوع ختم شده بود. شانزده هزار فرانک! این شخص این مقدار پول ارزش ندارد. پادشاه گفت. نمی شود این کار را، به نحوی، نسبتاً به هزینه کمتر انجام داد. چرا 16,000 فرانک اضافه تر از دو فرانک بالای تمام مردم شهر میشود. مردم توان پرداخت آنرا ندارند و ممکن موجب شورش و نا آرمامی شود. بنابراین، برای حل این معضله یک شورای دیگر تشکیل گردید؛ و تصمیم بر آن گرفته شد تا برای حکومت ایتالیا نیز چنین نامه ای ارسال گردد. حکومت فرانسه یک نظام جمهوریخواه است و برای حکومتهای شاهی احترام لازم را ندارد، اما حکومت اتیالیا یک حکومت برادر است، و از این طریق ممکن این کار را به هزینه کمتر انجام دهد. خوب، یک نامه ترتیب و برای حکومت ایتالیا ارسال گردید و پاسخ آن فوراً مواصلت کرد. حکومت ایتالیا در پاسخ نگاشته بود که آنها با کمال میل حاضر به تهیه یک پایه ماشین اعدام همراه با یک متخصص به هزینه مجموعی بشمول مصارف سفر 12,000 فرانک میباشد. این رقم نسبتاً ارزانتر بود، اما با آن هم پول زیادی بود. در حقیقت آن مرد آنقدر پول ارزش نداشت. هنوزهم این رقم بیشتر از دو فرانگ بالای هر شخص میشود. یک شواری دیگر تشکیل گردید. این شورا در مورد اینکه این کار چطور به هزینه کمتر صورت گیرد بحث و گفتگو نمودند. اعضای شورا گفت، نمی شود این کار توسط یکی از سرباز ها به طریقه اولیه و معمولی صورت گیرد؟ به همین ترتیب، یکی از جنرالها را خواستند و از وی پرسیدند، آیا میتوانی یک سربازی را برای ما پیدا کنی که بتواند سر این شخص را از تن جدا کند؟ چرا، در جریان جنگ کشتن به آنها اهمیتی ندارد، در حقیقت آنها برای چنین کاری تربیه شده اند. جنرال با تمام سرباز های خود در این مورد صحبت نمود که اگر یکی از آنها این کار را انجام دهد، اما هیچ یک از سرباز ها حاضر به انجام این کار نشد. آنها گفتتند، نخیر، ما نمی دانیم این کار را چیگونه انجام دهیم. ما برای اجرای چنین کاری تربیه نشده ایم. چی باید کرد؟ وزرا بار بار روی این موضوع بحث و گفتگو نمودند. آنها یک کمیسیون، یک کمیته و یک کمیته فرعی را تشکیل دادند، و در نهایت مصمم برآن شدند که بهترین کاری را که میتوان کرد این است که بجای حکم اعدام او را محکوم به حبس ابد نمائیم. این کار از یک طرف نشان دهنده گذشت و بخشندگی پادشاه میباشد و از طرف دیگر ارزانتر هم تمام میشود. پادشاه با این نظر موافقت نمود و دستور داد تا ترتیبات لازم فراهم شود. یگانه مشکلی که اکنون وجود داشت این بود که یک زندانیکه برای زندانی کردن یک شخص برای ابد مناسب باشد وجود نداشت. یک زندان کوچک وجود داشت که مجرمبین بعضاً بطور موقعت در آن نگهداری میشدند، ولی یک زندانی مستحکم که برای استفاده دایمی مناسب باشد وجود نداشت. با وجود این، یک محلی را پیدا کردند و شخص مجرم را در آن برای ابد زندانی کردند و یک نگهبان نیز بمنظور نظارت و انتقال غذای وی از آشپزخانه قصر مقرر کردند. زندانی مذکور ماه ها را در آن زندان سپری کرد تا اینکه یک سال گذشت. یک روز پادشاه حساب مصارف و درآمد خویش را مورد غور و بررسی قرار داد، در جریان بررسی متوجه یک قلم مصرف جدید گردید. این مصرف از بابت نگهداری همان مجرم بود، که البته یک رقم کوچک هم نبود. مصرف یک نگهبان خاص بشمول غذای آن سالانه بالغ بر 600 فرانک میشد، و بدتر از آن اینکه مجرم مذکور هنوز جوان و صحتمند است، و ممکن پنچاه سال عمر کند. اگر کسی مصرف آنر برآورد کند، کاملاً یک موضوع جدی میباشد. وشاید هیچ گاه چنین کاری را انجام نمی داد. بنابراین، پادشاه وزرای خود را فراخواند و به آنها گفت: برای رسیدگی به این مرد یک راهی ارزانتر را جستجو کنید. پلان کنونی بسیار گران تمام میشود. بعداًَ وزرا تشکیل جلسه داده و روی این موضوع بار ها بحث و گفتگو نمودند، تا اینکه یکی از انها گفت، آقایان، به عقیده بنده، ما باید نگهبان را مرخص نمائیم. " و بعداً، یک وزیر در پاسخ گفت، مجرم فرار خواهد نمود. خوب، گوینده اولی گفت، اجازه دهید فرار کند، و در مورد وی مکث نمائید. به همین ترتیب نتیجه جلسات خویش را به پادشاه گزارش دادند، و پادشاه با آنها موافقت نمود. نگهان مرخص شد. و منتظر بودند که چی اتفاق می افتتد. تمام چیزی که اتفاق افناد این بود، که مجرم در وقت نان شب بیرون آمد نگهبان خود را پیدا نکرد، در اشپزخان قصر رفت، چیزی که برای وی داده میشد گرفته دوباره به زندان برگشت، دروازه را بر روی خود بست، و در داخل زندان قرار گرفت. روز بعد باز هم همین کار تکرار شد. وی طبق معمول برای آوردن غذای خود به اشپزخانه قصر میرفت، غذای خود را گرفته دوباره به زندان بر میگشت، اما در رابطه به فرار، یک نشانه ای فرار هم ملاحظه نمی شد. چی باید میشد؟ یکبار دیگر روی این موضوع بحث صورت گرفت. کمیسیون مربوطه گفت، ما باید مستقیم برای وی بگویم، که ما نمی خواهیم تو را نگهداری کنین. بنابراین، مجرم را نزد وزیر عدلیه آوردند. یک وزیر از وی پرسید، چرا فرار نمی کنی؟ هیچ نگهبانی وجود ندارد، تو میتوانی هر جاه که دلت میخواهد بروی، پادشاه هم متوجه نمی شود. " به جرات میتوانم بگویم که پادشاه متوجه نمی شود، آن مرد پاسخ داد، اما من جای برای رفتن ندارم. من چی کنم؟ شما با صدور حکم تان شخصیت مرا از بین بردید، مردم بر من پشت خواهند کرد. علاوه برآن، از وظیفه خود نیز برکنار شده ام. با من بسیار رفتار خراب کردید. این درست نیست. در اول زمانیکه مرا محکوم به اعدام کردید، باید حکم را بالای من اجراء میکردید، ولی شما آن کار نکردید. من هیچ شکایتی نکردم. بعداً مرا محکوم به حبس ابد نمودید و یک نگهبان را برای آوردن غذای من تعیین نمودید. اما بعد از مدتی او را دوباره مرخص کردید و خودم مجبور شدم تا غذای خود را بیاورم. بازهم شکایت نکردم. اما اکنون از من میخواهید که فرار کنم! با این کار موافق بوده نمی توانم. هر چی دل تان میخواهد انجام دهید، اما من هیچ جای نمی روم. چطور شود؟ پادشاه بازهم شورا را فراخواند. چی کاری باید صورت گیرد؟ این مرد نخواهد رفت. شورا بعد از فکر و گفتگو های زیاد در مورد، به این نتیجه رسیدند که یگانه راه نجات از شر این مرد این است که برای وی یک مقدار پولرا بعنوان حقوق بازنشستگی پیشنهاد نمائیم. بعداً موضوع را برای پادشاه گزارش دادند. هیچ راهی دیگر وجود نداشت. ما باید به یک طریقی از شر این مرد خلاص شویم. به هیمن ترتیب، مبلغ 600 فرانک برای وی تعیین کرده و موضوع را به اطلاع زندانی رسانیدند. خوب، وی گفت، تا زمانیکه این مبلغ را بطور منظم برایم بپردازید من اعتراض ندارم. به این شرط راضیم از اینجا بروم. به این ترتیب موضوع تمام شد. زندانی یک سوم قسمت حقوق بازنشستگی سالیانه خویش را بطور پیشکی اخذ کرد و قلمرو پادشاه را ترک گفت. در منطقه تقریباً پانزده دقیقه دورتر توسط ریل مهاجرت نمود، و در امتداد سرحد، جایکه وی کمی زمین خرید و مصروف باغداری گردید که اکنون یک زنده گی راحت دارد، جاگزین شد. وی همیشه وقت تعیین شده به دربار پادشاه میرود و حقوق خود را گرفته به میز بازی میرفت و دو و سه فرانک را بازی میکرد، بعضی اوقات میبرد و بعضی اوقات میباخت و دوباره برمیگشت. به این ترتیب بطور آرام و خوب زندگی میکند. خوب شد که او این جرم را در یک کشور مرتکب نشد که نسبت به قطع نمودن سر یک انسان در برابر مصرف حسادت نمی کردند، و یا وی را برای ابد در زندان نگهه میداشت. مترجم: شیرشاه وصال |
||