|
|
اخبار و مقالات روز |
|
|
امروز در افغانستان Today's in Afghanistan
هر آنچه بشنوی ز من نه ناله ایست بی اثر شـــــرار عشق میهنم ز سینه میزند شـــرر ج. دهگانپور |
||
|
|
فارغان دانشگاه کابل - اسد ۱۳۸۸ خورشیدی |
|
|
Kabul University BAs August 2009
|
||
|
|
خیلی عزیر |
|
|
خیلی عزیر نویسنده: تو لیستوی مترجم: شیرشاه وصال در نزدیکی مرزهای فرانسه و ایتالیا، در کرانه رود مدیترانه، یک حکومت کوچک بنام موناکو وجود داشت. ساکنین این شهر کوچک نسبت به تمام شهر های کوچک دیگر کمتر بود، تعداد نفوس این شهر به هفت هزار نفر میرسید، و اگر زمین این شهر در میان ساکنین آن تقسیم میگردید، برای هر یک از ساکنین این شهر یک جریب زمین هم نمی رسید. پادشاه این شهر کوچک از قدرت و اهمیت زیاد برخردار نبود؛ وی یک قصر همراه ملازمین، وزرا، سرکشیش و جنرال ها و ارتش بود. ارتش این پادشاه زیاد بزرگ نبود، تمام ارتش وی به 60 نفر میرسید، اما بازهم ارتش بود. در این پادشاهی به مثل جاه های دیگر از مردم شهر مالیه گرفته میشد، این مالیات شامل مالیه تبناکو، مالیه شراب و الکل و مالیات سرانه بود. هر چند اکثریت مردم این شهر به مثل شهرای دیگر مشروبات الکلی و سگرت مینوشیدند، پادشاه، در صورت عدم دریافت یک منبع عایداتی جدید و یا خاص، برخی از مردم را بمنظور پیشبرد امورات دولتی و کشوری و تغذیه خویش مجبور به پرداخت مالیه میکرد. مالیات خاص از طریق قمارخانه ها، جایکه مردم رولت بازی میکردند، حصول میگردید. متصدی این بازی هر باریکه رولت را میچرخاند یک فیصدی را از بازی کنان بدون در نظرداشت برد و باخت آنها میگرفت و از مجموع مفاد خود یک مقدار زیادی آنرا برای پادشاه میپرداخت. دلیل اینکه یک مقدار زیادی درآمد خویش را برای پادشاه میپرداخت این بود که بازی رولت یگانه بازی بود که در اروپاه باقی مانده بود. برخی المانی های عالی مقام کوچک نیز این چنین قمارخانه ها داشتند، اما چند سال قبل ممنوع گردید. این کار بخاطری ممنوع گردید که موجودیت قمارخانه ها بسیار مضر و زیان بخش بود. یک شخص بخاصر آزمایش بخت خویش در این قمارخانه میامد و تمام دار و ندار خود را به خطر می انداخت و همه را از دست میداد، حتی پولهای که به خودش هم مربوطه نبود به خطر می انداخت و آنرا هم از دست میداد، و بعداً در حالت ناامیدی، یا خود را در آب غرق میکرد و یا با گلوله میزد. بنابراین، المانی ها مانع حکمرانان خویش گردیدند و اجازه ندادند که از این طریق پول دریافت نمایند؛ اما مانع پادشاه موناکو کسی نگردید و این تجارت در انحصار وی باقی ماند. به همین ترتیب هر کس میخواست قمار بازی کند به موناکو میرفت. پادشاه بدون در نظرداشت برد و باخت انها از این کار سود میبرد با وصف اینکه میدانست که این یک کار نادرست و غلط است، ولی چی چاره داشت؟ او باید زندگی میکرد؛ و درآمدی را که از طریق تنباکو و مشروبات الکی بدست میاورد نیز درست نبود. این پادشاه به همین ترتیب زندگی میکرد، حکمروایی مینمود و با این پولها عیاشی میکرد و دربار خود را با تمام تشریفات و اداب یک پادشاه حقیقی حفظ کرده بود. وی دارای مراسم تاجگذاری، دربار سلطنتی، اعطای جوایز، مکافات، مجازات و بخشش در دربار خویش بود، و همچنان دارای تشکیلات بازنگری، شورا ها، قوانین و دیوان قضایی، درست مثل سایر پادشاه ها، اما به میزان کوچکتر بود. به همین ترتیب، چند سال قبل در قلمرو این پادشاه یک قتل صورت گرفت. قابل ذکر است که مردم این محل مردم صلح جو و آرامش طلب بودند و چنین چیزی قبلاً در این جاه اتفاق نه افتاده بود. بعداً قاضی های این شهر کوچک تشکیل جلسه دادند و سعی نمودند تا بالای این قضیه به بهترین روش قضایی قضاوت نمایند. تشکیل دیوان قضایی مربوطه متشکل از قاضی، حارنوال، هیئت منصفه و وکلای مدافع بود. در آخر قاضی ها بعد از بحث و قضاوت های زیاد مجرم ( یا قاتل) را مطابق به قانون محکوم به اعدام ( سربریدن) کردند. روز بعد حکم دادگاه را برای پادشاه ارائه کردند. پاداشاه حکم را مطالعه کرده آنرا تصدیق نمود. " در صورتیکه این شخص محکوم به اعدام است، اعدامش کنید." این حکم صرف یک مشکل داشت، و آن این بود که آنها برای اجرای این حکم نه کدام ماشین اعدام ( برای سربریدن) داشتند و نه کدام جلاد وجود داشت تا این حکم را اجراء نماید. وزرا با در نظرداشت این مشکل، تصمیم گرفتند تا با حکومت فرانسه در این مورد صحبت نموده، و از انها یک پایه ماشین اعدام همراه با یک متخصص بمنظور قطع سر مجرم به امانت طلب نمایند، و اگر این کار را انجام دهند، آیا در مورد هزینه آن ایشانرا در جریان خواهد گذاشت؟ بنابراین، یک نامه نوشتند و برای حکومت فرانسه ارسال نمودند. یک هفته بعد پاسخ آن نامه مواصلت ورزید، در پاسخ حکومت فرانسه از تهیه یک پایه ماشین اعدام و یک متخصص به هزینه 16,000 فرانک اطمینان داده بود. پاسخ را به اطلاع پادشاه رساندند. به عقیده پادشاه موضوع ختم شده بود. شانزده هزار فرانک! این شخص این مقدار پول ارزش ندارد. پادشاه گفت. نمی شود این کار را، به نحوی، نسبتاً به هزینه کمتر انجام داد. چرا 16,000 فرانک اضافه تر از دو فرانک بالای تمام مردم شهر میشود. مردم توان پرداخت آنرا ندارند و ممکن موجب شورش و نا آرمامی شود. بنابراین، برای حل این معضله یک شورای دیگر تشکیل گردید؛ و تصمیم بر آن گرفته شد تا برای حکومت ایتالیا نیز چنین نامه ای ارسال گردد. حکومت فرانسه یک نظام جمهوریخواه است و برای حکومتهای شاهی احترام لازم را ندارد، اما حکومت اتیالیا یک حکومت برادر است، و از این طریق ممکن این کار را به هزینه کمتر انجام دهد. خوب، یک نامه ترتیب و برای حکومت ایتالیا ارسال گردید و پاسخ آن فوراً مواصلت کرد. حکومت ایتالیا در پاسخ نگاشته بود که آنها با کمال میل حاضر به تهیه یک پایه ماشین اعدام همراه با یک متخصص به هزینه مجموعی بشمول مصارف سفر 12,000 فرانک میباشد. این رقم نسبتاً ارزانتر بود، اما با آن هم پول زیادی بود. در حقیقت آن مرد آنقدر پول ارزش نداشت. هنوزهم این رقم بیشتر از دو فرانگ بالای هر شخص میشود. یک شواری دیگر تشکیل گردید. این شورا در مورد اینکه این کار چطور به هزینه کمتر صورت گیرد بحث و گفتگو نمودند. اعضای شورا گفت، نمی شود این کار توسط یکی از سرباز ها به طریقه اولیه و معمولی صورت گیرد؟ به همین ترتیب، یکی از جنرالها را خواستند و از وی پرسیدند، آیا میتوانی یک سربازی را برای ما پیدا کنی که بتواند سر این شخص را از تن جدا کند؟ چرا، در جریان جنگ کشتن به آنها اهمیتی ندارد، در حقیقت آنها برای چنین کاری تربیه شده اند. جنرال با تمام سرباز های خود در این مورد صحبت نمود که اگر یکی از آنها این کار را انجام دهد، اما هیچ یک از سرباز ها حاضر به انجام این کار نشد. آنها گفتتند، نخیر، ما نمی دانیم این کار را چیگونه انجام دهیم. ما برای اجرای چنین کاری تربیه نشده ایم. چی باید کرد؟ وزرا بار بار روی این موضوع بحث و گفتگو نمودند. آنها یک کمیسیون، یک کمیته و یک کمیته فرعی را تشکیل دادند، و در نهایت مصمم برآن شدند که بهترین کاری را که میتوان کرد این است که بجای حکم اعدام او را محکوم به حبس ابد نمائیم. این کار از یک طرف نشان دهنده گذشت و بخشندگی پادشاه میباشد و از طرف دیگر ارزانتر هم تمام میشود. پادشاه با این نظر موافقت نمود و دستور داد تا ترتیبات لازم فراهم شود. یگانه مشکلی که اکنون وجود داشت این بود که یک زندانیکه برای زندانی کردن یک شخص برای ابد مناسب باشد وجود نداشت. یک زندان کوچک وجود داشت که مجرمبین بعضاً بطور موقعت در آن نگهداری میشدند، ولی یک زندانی مستحکم که برای استفاده دایمی مناسب باشد وجود نداشت. با وجود این، یک محلی را پیدا کردند و شخص مجرم را در آن برای ابد زندانی کردند و یک نگهبان نیز بمنظور نظارت و انتقال غذای وی از آشپزخانه قصر مقرر کردند. زندانی مذکور ماه ها را در آن زندان سپری کرد تا اینکه یک سال گذشت. یک روز پادشاه حساب مصارف و درآمد خویش را مورد غور و بررسی قرار داد، در جریان بررسی متوجه یک قلم مصرف جدید گردید. این مصرف از بابت نگهداری همان مجرم بود، که البته یک رقم کوچک هم نبود. مصرف یک نگهبان خاص بشمول غذای آن سالانه بالغ بر 600 فرانک میشد، و بدتر از آن اینکه مجرم مذکور هنوز جوان و صحتمند است، و ممکن پنچاه سال عمر کند. اگر کسی مصرف آنر برآورد کند، کاملاً یک موضوع جدی میباشد. وشاید هیچ گاه چنین کاری را انجام نمی داد. بنابراین، پادشاه وزرای خود را فراخواند و به آنها گفت: برای رسیدگی به این مرد یک راهی ارزانتر را جستجو کنید. پلان کنونی بسیار گران تمام میشود. بعداًَ وزرا تشکیل جلسه داده و روی این موضوع بار ها بحث و گفتگو نمودند، تا اینکه یکی از انها گفت، آقایان، به عقیده بنده، ما باید نگهبان را مرخص نمائیم. " و بعداً، یک وزیر در پاسخ گفت، مجرم فرار خواهد نمود. خوب، گوینده اولی گفت، اجازه دهید فرار کند، و در مورد وی مکث نمائید. به همین ترتیب نتیجه جلسات خویش را به پادشاه گزارش دادند، و پادشاه با آنها موافقت نمود. نگهان مرخص شد. و منتظر بودند که چی اتفاق می افتتد. تمام چیزی که اتفاق افناد این بود، که مجرم در وقت نان شب بیرون آمد نگهبان خود را پیدا نکرد، در اشپزخان قصر رفت، چیزی که برای وی داده میشد گرفته دوباره به زندان برگشت، دروازه را بر روی خود بست، و در داخل زندان قرار گرفت. روز بعد باز هم همین کار تکرار شد. وی طبق معمول برای آوردن غذای خود به اشپزخانه قصر میرفت، غذای خود را گرفته دوباره به زندان بر میگشت، اما در رابطه به فرار، یک نشانه ای فرار هم ملاحظه نمی شد. چی باید میشد؟ یکبار دیگر روی این موضوع بحث صورت گرفت. کمیسیون مربوطه گفت، ما باید مستقیم برای وی بگویم، که ما نمی خواهیم تو را نگهداری کنین. بنابراین، مجرم را نزد وزیر عدلیه آوردند. یک وزیر از وی پرسید، چرا فرار نمی کنی؟ هیچ نگهبانی وجود ندارد، تو میتوانی هر جاه که دلت میخواهد بروی، پادشاه هم متوجه نمی شود. " به جرات میتوانم بگویم که پادشاه متوجه نمی شود، آن مرد پاسخ داد، اما من جای برای رفتن ندارم. من چی کنم؟ شما با صدور حکم تان شخصیت مرا از بین بردید، مردم بر من پشت خواهند کرد. علاوه برآن، از وظیفه خود نیز برکنار شده ام. با من بسیار رفتار خراب کردید. این درست نیست. در اول زمانیکه مرا محکوم به اعدام کردید، باید حکم را بالای من اجراء میکردید، ولی شما آن کار نکردید. من هیچ شکایتی نکردم. بعداً مرا محکوم به حبس ابد نمودید و یک نگهبان را برای آوردن غذای من تعیین نمودید. اما بعد از مدتی او را دوباره مرخص کردید و خودم مجبور شدم تا غذای خود را بیاورم. بازهم شکایت نکردم. اما اکنون از من میخواهید که فرار کنم! با این کار موافق بوده نمی توانم. هر چی دل تان میخواهد انجام دهید، اما من هیچ جای نمی روم. چطور شود؟ پادشاه بازهم شورا را فراخواند. چی کاری باید صورت گیرد؟ این مرد نخواهد رفت. شورا بعد از فکر و گفتگو های زیاد در مورد، به این نتیجه رسیدند که یگانه راه نجات از شر این مرد این است که برای وی یک مقدار پولرا بعنوان حقوق بازنشستگی پیشنهاد نمائیم. بعداً موضوع را برای پادشاه گزارش دادند. هیچ راهی دیگر وجود نداشت. ما باید به یک طریقی از شر این مرد خلاص شویم. به هیمن ترتیب، مبلغ 600 فرانک برای وی تعیین کرده و موضوع را به اطلاع زندانی رسانیدند. خوب، وی گفت، تا زمانیکه این مبلغ را بطور منظم برایم بپردازید من اعتراض ندارم. به این شرط راضیم از اینجا بروم. به این ترتیب موضوع تمام شد. زندانی یک سوم قسمت حقوق بازنشستگی سالیانه خویش را بطور پیشکی اخذ کرد و قلمرو پادشاه را ترک گفت. در منطقه تقریباً پانزده دقیقه دورتر توسط ریل مهاجرت نمود، و در امتداد سرحد، جایکه وی کمی زمین خرید و مصروف باغداری گردید که اکنون یک زنده گی راحت دارد، جاگزین شد. وی همیشه وقت تعیین شده به دربار پادشاه میرود و حقوق خود را گرفته به میز بازی میرفت و دو و سه فرانک را بازی میکرد، بعضی اوقات میبرد و بعضی اوقات میباخت و دوباره برمیگشت. به این ترتیب بطور آرام و خوب زندگی میکند. خوب شد که او این جرم را در یک کشور مرتکب نشد که نسبت به قطع نمودن سر یک انسان در برابر مصرف حسادت نمی کردند، و یا وی را برای ابد در زندان نگهه میداشت. مترجم: شیرشاه وصال |
||
|
|
زندگی تصویر زودگذریست چون در خواب |
|
|
نویسنده: بهمن دانشدوست Bahman.daneshdoost@gmail.com چرا کوچکترین دریچۀ را بسوی مرز های ناخشنودی گشائیم! و هر امتحان و تجربۀ را منفی پنداشته و فرار را بر قرار ترجیح دهیم؟ مبارزۀ خونسرد و بدون اضطراب در هر گوشۀ این بازی و هر نکتۀ این خواب، تنها توانیست نگهدارندۀ میزان تعادل بر سیر مسیر زندگی توأم با لذت و شادمانی و پیروزی. عشق بر زندگی و بر هر چالش دلچسپش، این خواب را راحتتر و پر هیجانتر و جذابتر میسازد، و با آنکه عمر ندارد، عمری از سربلندی و شگوفایی را بار میآورد؛ حالانکه ترس و گریز و چشم بستن از امواج زندگی، تعادل را برهم زده و نابودی میآفریند. چقدر خوشآیند و دوستداشتنی ست اگر این لحظۀ امتحان را با لبخند های عاشقانه و روش های عارفانه سپری نموده و در هر پایۀ نردبان که هستیم، با تمرکز بر افکار و رفتار نیک و انسانی از آن بالا رویم. نی ترس، نی گمان نه دلهره و فغان نی اندیشۀ فضول و نه فکر کَش کسان تنها قناعت و کار خونسرد و مرد و هوشیار با خلق مستی و شاد با قلب صاف بنیاد با زور بازوی خویش سر ته مکن زین بیش بر هر بلندی و پست بر هر نوای دلمست با خود به پا برخیز از خود نهال بنشان مثمر ز سایۀ سرد با شاخه های علم و فرهنگ با برگ های سبز چون صلح با میوه های رنگ رنگ از عشق و نای بلبل با روح لاله و گل رفتار و پند و کردار از هوش و مغز پربار راه و روش همین است بر امتحان این دار هیچگاهی از این امتحان ناب و پر پیچ و تاب زندگی که هر قدمش شاخه های آزمایش دیگری را با هم دارد، خسته و دلسرد نباید شد و پرمخاطره ترین میدان های این بازی را با خونسردی و راحتی تمام و بدون هیچ ضعف و از همپاشی دماغی گذار باید کرد. بسیار سریع میرویم و دیر نیست نکتۀ اتمام را از خود سازیم. آیا لحظۀ که در صنف اول میآموختید یاد تان است!؟ چقدر پیش رفته ایم و شاید که بازی نیم شده، ولی چقدر زود! گرچه بارها افتادیم دوباره برمیخیزیم و لحظۀ دیگر این بازی خاتمه یافته و این خواب تمام خواهد شد. پس بیایید پیشۀ گیریم عشق و سرور و محبت، و بس تیشه بر کین و ترس و خشونت. شاد و موفق باشید |
||
|
|
یوناما نمایندۀ سیاسی سازمان ملل متحد یا مفسر قانون اساسی افغانستان |
|
|
یوناما نمایندۀ سیاسی سازمان ملل متحد یا مفسر قانون اساسی افغانستان
نویسنده: آصف مهری - جوزا ۱۳۸۶ اخیراً سخنگوی یوناما در کنفرانس مطبوعاتی اظهار نموده است که برکناری وزیران از صلاحیت پارلمان نبوده بلکه تنها رئیس جمهور میتواند این تصمیم را بگیرد، که آیا یک وزیر در موقف اش باقی بماند و یا خیر. این اظهارات در حالی صورت میگیرد که دو وزیر کابینۀ آقای کرزی، اکبر "اکبر" وزیر امور مهارجرین و داکتر اسپنتا وزیر امور خارجه بخاطر عدم کفایت کاری و عدم جلوگیری از اخراج دسته جمعی مهاجرین افغان از ایران، با اکثریت آرای مجلس رد صلاحیت شدند. نکتۀ جالب توجه اینجاست که دفتر سیاسی سازمان ملل متحد در افغانستان به تکرار و بصورت آشکارا در امور داخلی افغانستان، بیشرمانه مداخله میکند و اظهارات ضد و نقیضی را هرچند گاهی از طریق دایر نمودن کنفرانس های مطبوعاتی ارایه میکند. مشورت های بیجا و خارج از صلاحیت های این سازمان در قسمت وزیران رد صلاحیت شده به رئیس جمهور و ستره محکمه، خود نوعی پشت پا زدن به قوانین افغانستان است. آنچه را میتوان از سخنان آقای ادارین ادواردز سخنگوی دفتر سیاسی سازمان ملل استنباط کرد، این است که این سازمان بصورت آشکار و سریع در امور دولت افغانستان مداخله میکند. دولت افغانستان و پارلمان نباید این اجازه را به یوناما بدهند تا قانون اساسی افغانستان را تفسیر کند. اگر این اظهارات غیر مسوولانه دوام پیدا کند، این سؤال را به اذهان میرساند که ممکن قانون اساسی افغانستان توسط یوناما تحریر و توشیح گردیده باشد نه توسط دولت و حقوقدانان و سایر اشخاص مرتبط افغان. با وجود بحث های داغ در رابطه به چگونگی تصمیم گیری پارلمان که بعضی ها آنرا نهایت عجولانه و سلیقه ای میدانند، رد صلاحیت شدن وزیران مذکور تصمیمی است که اکنون از طرف اکثریت پارلمان به تصویب رسیده و هیچ نهاد غیر داخلی این حق را ندارد تا در رابطه به آن اظهار نظر کند و یا بگوید که عزل و برطرف کردن وزیران از صلاحیت این و یا آن مقام است. این حق با مردم افغانستان است تا از تصمیم های پارلمان حمایت و یا با آن مخالفت کنند. از طرف دیگر دولت افغانستان باید حدود صلاحیت های دفتر سیاسی سازمان ملل را نظارت کند؛ نه اینکه این سازمان برای افغانستان قانون گذار باشد. اگر چنین کاری در شرایط اساس فعلی برای افغانستان ممکن نیست، حداقل دولت باید به این دفتر گوشزد نماید تا از چنین اظهارات در آینده جلوگیری نمایند. اصرار پارلمان بر کناره گیری داکتر اسپنتا از موقف وزارت خارجه و از طرف دیگر ارسال نامه به ستره محکمه از جانب آقای کرزی در وضعیت کنونی بیشتر از پیش به تشنج دامن زده و خود نوعی اختلاف بین قوای اجرائیه و مقننه در دولت را نشان میدهد. اکنون آقای کرزی و مشاورین او بیشتر از هر موقع دیگر به چالش جدی روبرو شده اند و هرنوع تصمیم ستره محکمه که به نفع آقای کرزی باشد، وضعیت را بحرانی تر و پیچیده تر خواهد کرد. |
||
|
|
جوانان افغانستان در گرو خرافات روز |
|
|
جوانان افغانستان در گرو خرافات روز نویسنده: بهمن دانشدوست عقرب ۱۳۸۵ خورشیدی Bahman.daneshdoost@gmail.com
پیکر از بین رفته افغانستان به تهداب جدید و سالمی ضرورت دارد که توسط انسان های افغانستان، ستون های اساسی آن ایستاده شود و فردا برای ادامه حیات آبرومند و نیرومند از سرچشمه ای تعلیم، تربیه، انسانیت و خودشناسی آب نوشد. پس در قدم نخست ضرورت داریم تا این زیربنای مستحکم را که جوانان یک جامعه تشکیل میدهند، شناسایی نموده و هر ذره ای آن را توسط نیروی شکست ناپذیر انسانی، روحی، فکری، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و... بپرورانیم. ولی با تأسف، تا هنوز نه تنها کدام ستراتژی و عملکردی در این راستا وجود نداشته، حتی گامی هم در جهت رفع ابتدایی ترین نیازمندی های جوانان به جلو نهاده نشده است. از انبوه مشکلات جوانان یکی هم مشکل تشکل خانوادۀ جدید و پافشاری بر ازدواج های خرافاتی در جامعه ای افغانستان اولویت داشته که تأثیرات منفی آن بر روان و افکار جوانان ما ضربه ایست جبران ناپذیر؛ که این هم بیرون از آسیب های فراوانی بر تن رنجور افغانستان نخواهد بود. قرار تحقیقات علمی و روانشناسی، یکی از عمده ترین عوامل تشنج های روحی در جوانان، تجاوز از سنین اصلی ازدواج و ازدواج های اجباری بوده که باعث تکالیف روانی، روآوری بر موادمخدر و حتی ضعف در ادامه زندگی بعضی از کوتاه اندیشان این طبقه و دیگر جنایات میشود، و جریان روز افزون این مشکل در حقیقت سیلابیست از ژالۀ ابر سیاه خرافات بر فرسوده سازی تهداب افغانستان. 1. ضعف اقتصادی وخرافات پسندی در خانواده ها ضعف اقتصادی و خرافات پسندی در خانواده ها از جملۀ اساسی ترین عاملینیست که آینده سازان افغانستان را بسوی نابودی کشانده و دامنگیر اکثریت جوانان این کشور میباشد. از جمله ازدواج های اجباری مثل به بد گیری و بدل دختران و فروش دختران مانند حیوانات و اموال، و خواستار شدن طویانه های گزاف که دور از شرف انسانی است، از یکطرف بر تعداد مجردان افزوده و از سوی دیگر در صورت وقوع پیوند، آینده دردسر های فراوانی را در قبال دارد که تمام ارزش های بشری و معنوی را زیر پا گذاشته، کدام مفهومی از زندگی اسلامی و انسانی را باقی نمیگذارد. اصل دیگری از بی تفاوتی ها در برابر نسل جوان و آینده افغانستان، تجمل طلبی های بی مورد و خوادخواهی های عجولانه و خرافاتی در مراسم پیوند دهی جوانان میباشد، که از اثر ضعف سواد کافی و تعلیم و تربیه در بعضی از خانواده ها راه پیدا نموده و یا رایج است. بگونۀ مثال: طلا پرستی ها که نشانۀ بخل، حسودیت و ارث طلبی است، شیرینی خواری های مجلل قبل از عروسی و سپس عروسی های کمرشکن با خواست های غیر انصافی، اکثر پسران افغانستان را مجبور به کناره گیری از ازدواج ساخته و بر شمار دختران مجرد کشور نیز افزوده است؛ در حالیکه این خرافات به جز از کوتاه فکری و خودنمایی های طفلانه و پسکوچه ای چیزی دیگری نخواهد بود. درست است که در هر جامعه طبقۀ محدودی از افراد ثروتمند وجود دارند تا از عهدۀ این همه پول پرستی ها و کمرشکنی ها برآیند، مگر درک و قضاوت درستی نیست که افراد دیگر در جامعه با اوشان همچشمی و حسادت نموده، دار و ندار پسر را، فدای یک وقت شکمِ صدها نانخور تماشاچی و لباس های یکبار مصرف و زنگوله های طلایی تبدل کننده عروس زیبا به اسپ گادی و ... کنند و کشتی زندگی فرزندان شان را به ساحل نا رسیده غریق دریای قرض و بدبختی نمایند. بیایید به عوض مساعد ساختن زمینه غرق شدن در دریای کوتاه فکری؛ پل منطق و خودشناسی را بنا نمائیم، تا نیفتیده از آن عبور کنیم. اولتر از همه، مفهوم واقعی تشکل خانوادۀ جدید توسط جفت جوان را باید دانست، که عبارت از یک پیوند مستحکم دوستی و تشریک در زندگی طبیعی و بشری بوده و از نگاه اسلامی و انسانی کدام قید و شرط مادی و تجمل خواهی در آن مطرح نیست. آنچه که موضوع قید و شرط را میتواند در میان آورد، تنها حسن نیت، اخلاق و کردار و رفتار نیک، توافق طرفین، همخوانی در طرز دید انسانی و معنویات بوده میتواند و بس. و هر جوان سالم و صالح توانایی کامل بر درک و پذیریش چنین شرط های را داراست. پس در صورت درک عاقلانۀ تعریف بالا، هر گونه تحمیل فکری، مادی و محافل مجلل از طرفین بر یکدیگر و مادیات پرستی، ما تحت بی وجدانی بوده و دور از شرافت و حیثیت انسانیست. و هیچ جوانی را نباید مجبور ساخت تا بخاطر امر معمولی و طبیعی ازدواج، تحت تأثیر افکار خرافاتی و قرون وسطی ای جوامع عقبگرا رفته و در جستجوی راهی شود؛ نادرست. بنابرین، روش پسندیده و عالی این خواهد بود، که بعوض پر نمودن شکم هزار یا پنجصد تماشاچی مفتخور در چندین محفل، بنام های شیرینی خوری و عروسی و تختجمعی؛ اعضای خانواده های طرفین، بعد از نامزدی و شیرینی خوردن ابتدایی برسم اعلان پیوند فرزندان شان؛ در مراسم عروسی، فقط پذیرایی 100 و یا نهایت 200 تن از دوستان بسیار نزدیک و جوان و پرشور و متحرک طرفین صورت گیرد، تا از یک طرف اقتصاد آینده جفت جوان صدمه نبیند و از سوی دیگر یک محفل کاملاً رنگین و لذت بخش و به خاطر ماندنی متزین از جوانان آراسته گردد. حالانکه از نگاه اسلامی و انسانی چنین پیوند توسط "آب دمی" نیز صورت گرفته میتواند، تا هر جوان و هر خانواده با مطالعۀ دقیق سطح اقتصاد و آیندۀ خویش، توانایی مادی شان را سنجیده و بدون در نظرداشت افکار خرافاتی از پیوند شان تجلیل کنند. 2. تبعیض های تحمیلی بین خانواده ها تبعیض های تحمیلی قومی، لسانی، سمتی و ... بین خانواده ها در اجتماع افغانستان، از پست ترین جریانات دیگر خرافات روز بشمار میرود، که این کندفکری در پهلوی اینکه عامل تمام بدبختی های افغانستان است؛ دیوار دیگریست میان پیوند های دلخواه در جوانان، که اکثر خانواده ها بر آن تکیه زده و از این امر کینه توزی، خودخواهی و تفرقه طلبی که توسط دشمنان افغانستان گوشزد میشود، با افتخار بی غیرتانه پیروی نموده و خود را غیرتمند تلقین میکنند. بناءً بر تک تک مردم افغانستان است تا از دهه ها فریب پند گرفته، چنین غده های سرطانی را از روح و روان خانواده هایشان ریشه کن نمایند و افکار شان را توسط احساسات پاک بشردوستی و برادری شستشو دهند. 3. مشکل پسندی در خود جوانان و افکار فیلمی یکی از دام های دیگر مجرد مانی و تجاوز از سن اصلی ازدواج، مشکل پسندی و افکار فیلمی در خود جوانان بوده که از غرور های بی مورد و قرار گرفتن تحت تأثیر فیلم ها ناشی میشود. جریانات این معضله نیز از سرچشمۀ ضعف در مطالعه و تعلیم و تربیه بوده، زیرا که در بسیاری از خانواده ها اوقات مطالعه، تعلیم، تربیه، آموزش، سرگرمی و غیره امور زندگی معین نبوده و بجای همه اکثر اوقات پرارزش، توسط تماشای فیلم های غیرمفید ضایع میگردد. پس فضای چنین خانواده، نه تنها فرزندان شان را بسمت های نادرست تشویق مینماید، بلکه اوشان را تحت تأثیر داستان های تخیلی و ساختگی نیز قرار میدهد، تا خود را از آیینه بازیگران بینند، فیلمی فکر کنند، قبل از وقت و درک نکرده عاشق شوند یا الی تجاوز از سن اصلی ازدواج در انتظار همانند شخص در فیلم دیده شده بمانند! و بالاخره از خودشناسی و جوانی محروم شده و به گودال ناکامی بیفتند. همه میدانیم که در مجموعِ منابع تعلیمی، تربیتی و تحصیلی کشور ما، از کودکستان ها شروع الی دانشگاه ها کدام سیستم استندردی جهت کسب این اساسات زندگی وجود نداشته و سراسر بدون پلان و تقسیم اوقات و سنجش بر دست آورد آینده، کور کورانه روان است. پس چنین افتیدن ها حتمی بوده و باز هم بر خانواده ها و نسل جوان است تا امور زندگی روزمرۀ شان را روی پلان ها تقسیم بندی نموده و بر نتیجه مثبت دست آورد آینده باندیشند. بنابرین، فرشته نجات فردای افغانستان (جوانان) در گرو خرافات بوده و در سیاه چاهی قرار دارد که فقط دارای یک روزنه میباشد و آنهم توسط سنگ های بی تفاوتی و جهالت پوشانیده شده است. و یگانه رهگشا و نردبان بیرون رفت از چنین تاریکی، وحدت افکار بر درک سالم جوانان است، تا خانواده ها از حقیقت زندگی انسانی شناخت حاصل نموده، بر رفاه و سعادت فرزندان شان و بالاخره بر سازندگان فردای میهن شان توجه نمایند. و برای بدست آوردن چنین پیروزی، هر لکۀ سیاهِ از خرافات و کوتاه نگری را از افکار شستشو داده بر دوراندیشی و خودشناسی تکیه باید نمود؛ که آسایش فرزندان ما در عقل و منطق و معنویت است، نه در پول و حسد و جهالت. و من الله توفیق |
||
|
|
سلام به تو ای هموطن! |
|
|
سلام به تو ای هموطن!
آصف مهری - کابل افغانستان ثور ۱۳۸۶
از آنجا که کابل روز به روز پر جمعیت تر، کثیف تر، آلوده تر و بی موتر تر میگردد، تصمیم بر آن شدم تا موتر سایکلی به خود بخرم تا باشد که مرا به جاهای نزدیک، مانند بازار محله زیست مان و همچنان در هنگام بازدید از دوستانم که راه شان با ما بسیار چپ است؛ یعنی ضرورت به تبدیلی چند موتر احساس میشود، کمک کند. در ابتدا به بازار های موتر سایکل فروشی کابل یکجا با یکی از دوستان خود سر زدیم که متأسفانه موترسایکل های موجود رضایت دوستم را جلب نکرد و تصمیم برآن شد تا روانۀ دیار پدری و اجداد مان غزنۀ باستان شویم، — جایی که مردم آن اکثراً موترسایکل دارند و شرکت های تجارتی، موترسایکل های خوبی از کشور ایران وارد میکنند. دقیقاً چند دقیقه به پنج مانده بود که از ایستگاه موتر های غزنی با موتر کرولای جاپانی اشترنگ دست پاکستان حرکت کردیم. بعد از پشت سر گذاشتن چوک ارغنده جای که سرک نسبتاً فرصت میگردد، متوجه شدم که راننده ای حامل ما، با چه سرعتی که ماشاالله میراند! من خوب متوجه بودم که الی غزنی هیچ یک از موتر های نماند که درایور مان از آن پیشی نگرفته باشد. بعد از سپری کردن کوه ها، دشت ها و صد ها خم و پیچ راه، راس ساعت هفت صبح به شهر سنایی و بهلول و محمود غزنوی رسیدیم. من که گاه گاهی و نظر به ضرورت به این شهر پرآوازه ای قدیم میروم، از دیدن شهری با آن عظمت سابق و این ساده گی کنونی نهایت غمگین و متأثر شدم. هر چند جاده ای داخل شهر و سرک عمومی کابل قندهار و چند سرک مهم دیگر این ولایت همه اسفالت شده اند، ولی یک ولایتی که در نهایت نزدیکی کابل قرار دارد نباید چنان باشد که هم اکنون است. حین پایین شدن از موتر با دوستم که پسر مامایم نیز هست، یکسره روانه ای مارکیت موتر سایکل فروشی شدیم، این مارکیت روبروی قریۀ است که پدرم و شاید چندین نسل از سلسله ای خانواده گی ام در آن متولد شده باشد. این قریه که روزگارانی مهد پرورش هزاران طفلی بوده که هم اکنون بسیاری آنها سویه تحصیلی شان از ماستری و لیسانس کم نیست، ولی چنان خموش و بی سر و صدا میباشد که اصلاً انسان به این تفکر می افتد که کسی در اینجا زنده گی نمیکند. شاید امروز هم اطفالی در آن زنده گی کنند که شاید دانشمندان بزرگ فردا باشند؛ ولی شاید غم روزگار و یا سر در گمی از آینده ای شان آنها را و این شهر را غمگین ساخته است. خوب از موضوع اگر دور نشوم، - قصه، قصه ای موتر سایکل بود، بلی! بعد از دور زدن در چند دکان سر انجام در یکی از دکان ها که از دوستان ما بود، توقف کردیم و موتر سایکلی را بیع و بقاله کردیم. اصل موضوع از همین جا شروع میشود - موتر سایکل را به قیمت ۳۲۰۰۰ کلدار پاکستانی خریداری کردم، من در ابتداء به این فکر شدم که این موترسایکل ها خو از ایران وارد میشود، و چرا اینها به کلدار فروخته میشوند، ولی با فروشنده چیزی نگفتم، چند لحظه بعد با نا باوری تمام مشاهده کردم که تیل فروش داخل مارکیت برای روشن کردن ماشین یک گیلن تیل در تانکی موترسایکل انداخت و درخواست پول کرد. من گفتم برادر چند افغانی میشود؟ تیل فروش برایم گفت ۲۴۰کلدار ( کمتر و یا زیادتر که دقیق به یاد ندارم!). به همین شکل چند پرزه ای دیگر برای موترسایکل را نیز به کلدار خریداری کردم. آنچه باعث تعجب من شده بود این بود که همه جا و طرف فقط معامله و یا خرید و فروش کلدار بود و بس! خوب ای هموطن تو خود قضاوت کن که آیا در کشوری که پول رسمی آن افغانیست ولی در آن چندین پول مختلف به شکل رسمی در خرید و فروش روزمره استفاده میشود را میتوان دولت حاکم و فراگیر خواند؟ آیا دولت این توانایی را ندارد که به اهل کسبه و رعیت امر کند که از این پس معاملات باید به افغانی صورت گیرد؟ به فکر من دولت به خصوص "د افغانستان بانک" این اعلامیه را به کرات از طریق رسانه های دیداری و شنیداری پخش کرده است ولی کو آن کس که به آن عمل کند؟ اگر مردم ما از این هم بیشتر به قانون بی توجه شوند و آنرا با لگد بزنند، پس سرنوشت این کشور و این مردم به کجا خواهد کشید؟ آیا وزارت داخله نمیتواند که این مساله را نه تنها در شهر غزنی بلکه در باقی شهر های کشور مانند جلال آباد، خوست، پکتیا، نیمروز و چند ولایت دیگری که مطلق کلدار و تومان در آن حاکمیت دارد، به استفاده از موقف اش حل و فصل کند؟ به یقین که این امر امکان پذیر است و تطبیق آن نه چندان مشکل. ولی کو آن دلسوز و رهبر و مدیر توانایی که این امر را به حقیقت مبدل کند؟! آقای کرزی و تیم اش چنان غرق در افکار و قدرت طلبی های خویش اند که دیگر گمان نکنم که به فکر این وطن و این مردم باشند—شاید بحث آنها در این شب و روز یکسره متوجه قدرت طلبی و ترس از بی باور شدن آنها در بین مردم افغانستان باشد. آنچه در طول این پنج سال حکومت آقای کرزی دیدیم چیزی نبود که ما را امیدوار به فردا و پس فردا های مان کند. بیکاری، فساد اداری، رشوه ستانی در ملأی عام و صد ها اعمال خلاف دیگر از جمله ای دست آورد های این تیم بود. خرید و فروش با اسعار بیگانه به شکل رسمی آن در بازار های ولایات کشور یکی از جمله ای این دستاورد هاست که هر شخص میتواند در زودترین فرصت آنرا دریابد. چنانچه در فوق تذکار دادم، غزنی صرف یکی از آن ولایاتیست که کلدار در آن مروج است، ولایات دیگر مانند ولایاتی که در فوق از آن نام بردم همه و همه در معاملات روزمره از کلدار و یا تومان استفاده میکنند. من در خاتمه از دولت و دولتمردان کشور مصرانه خواهش میکنم که به لحاظ خدا از وضعیت کشور تان با خبر باشید و نگذارید دشمنان وطن از این طریق پول وطن خود مان را در داخل وطن خود مان بی ارزش و فاقد اعتبار جلوه دهند. شما میتوانید با پخش اعلامیه های جدی و گذاشتن جریمه های سنگین مردم را از داد و ستد به این پول ها منع کنید تا باشد مسؤلیت ایمانی و دینی تان را در قبال این وطن اجراء کرده باشید. و من الله توفیق |
||
|
|
تصاویر جالب |
|
|
تصاویر ارسالی از آقای نجیب خیبر
لطفاً این تصاویر جالب و هنرمندانه را از فاصله های دور و نزدیک تماشا نمائید.
|
||
|
|
اسلام و دانش، یگانه کلید و رهگشا بسوی روزنۀ نجات |
|
|
نویسنده: بهمن دانشدوست سنبله ۱۳۸۵ خورشیدی به همه روشن است که اسلام دین آسمانی و جامع بوده و از ربانیت، شفافیت و واقع نگری ویژۀ برخوردار است. و چون آفتاب پر درخشش بوده و نور و روشنایش همیشه تابان و نمایان میباشد. یگانه رهگشا و رهنمای اصلی بسوی انسانیت، بشردوستی و زندگی پر از رفاه و سعادت، اسلام بوده و همۀ انسانها را از صفات زشت چون: کینه، تفرقه طلبی، بدخواهی، ظلم، تجاوز، خیانت و غیره رفتار و کردار نا پسند که سرچشمۀ آن خودخواهی های بی مورد است منع نموده و هر یک را به سوی ساحل نجات رهنمايی و هدایت مینماید. خلاصه و بصورت کلی میتوان گفت که آرمان نهائی اسلام بیرون آوردن بشر از تاریکی ها به سوی روشنایست. میهن عزیز ما افغانستان نیز از جملۀ کشور های اسلامی جهان بشمار رفته که ۹۹% مردم آنرا مسلمانان تشکیل میدهند و از قدامت تاریخی و جایگاه خاص و مستحکم اسلامی برخوردار است. طوریکه هویداست، اسلام مجموع قواعد و ارزش های حیات بشری؛ چون اجتماع، اقتصاد، سیاست، دانش، فرهنگ و غیره را در برگرفته و رهنمون اساسی و بنیادی ای در بهبود وضع زندگی جوامع انسانی میباشد. خیلی ها جای افتخار است که افغانستان عزیز ما با دارا بودن 99.9 در صد مسلمانان جایگاه ویژۀ را در جهان امروز بخود اختصاص داده است، ولی بیشتر جای تأسف و تأثر است که 95 در صد جامعه افغانستان را قشر بی سواد تشکیل میدهد، پس به این مفهوم که اکثر قشر بیسواد ما با وجود استوار بودن در نام مسلمانی، تا حال به مفهوم اصلی اسلام پی برده نتوانسته و در عملی سازی واقعی اسلام گامی به جلو نه نهاده اند. و این مجموعه مثل اینکه اسلام برایشان میراثی بوده، افتخار نموده، تنها و تنها بنام میدانند که ما مسلمانیم و بس. دلایل واضحی بیانگر این حقیقت است که حتی با ذکر آن رنگ قلم را میتوان خشکانید. بگونه مثال: از کشور ما افغانستان سالانه هزاران تن جهت ادای فریضۀ حج عازم عربستان شده و میلیون ها دالر را به مصرف میرسانند، فقط برای اینکه مردم به اوشان "حاجی صاحب" صدا بزنند، در حالیکه اکثریت مردم کشور ما در فقر و تنگدستی زندگی نموده و دست گدایی میهن مان تا هنوز دراز است، جای دارد در قدم نخست دست کشور را از گدایی نگهداریم. روزانه پنج بار به درگاه پروردگار ایستاده سر تعظیم فرود میآوریم، به این مفهوم که توبه میکنیم و از اوامر آن ذات بزرگ پیروی میکنیم ولی سپس هرآنچه نفس مان خواست همان میکنیم و اگر کسی پرسان کند آیا مسلمانی؟ قهر شده میگوئیم نسبت به ما مسلمان کامل کسی نیست. قرآن کریم که در حقیقت یگانه رهنما و تکمیل کننده اسلام است، مردم افغانستان خیلی ها به آن احترام دارند، هفت پوشش مینمایند و در بلندترین نقطۀ منزل خود قرارش میدهند و آنانی که به روخوانی آشنایی دارند، بعضاً به تلاوت آن نیز می پردازند، ولی اکثراً بدون اینکه معنای آنرا بدانند. پس در صورت ندانستن مفهوم، چگونه میتوانیم از گفته های مفید و ارزشمند قرآن کریم استفاده نمائیم؟ مردم متدین افغانستان بخاطر جهاد در راه پروردگار، آزادی کشور عزیز شان و زندگی در یک جامعه اسلامی و انسانی، رنج های طاقت فرسایی را متحمل شدند، ولی بدبختانه سودجویان و بیگانگان بودند که با چند پول ناچیز افراد بی کفایت را غلام خود ساخته و بخاطر پیاده نمودن اهداف خود شان، از جوانان و مردمان ساده و خوش باور میهن ما استفادۀ سوء کردند، و هزاران جوان ما را با بهم اندازی نقش زمین و میهن مان را توسط خود مان به میدان خاک و خاکستر مبدل گردانیدند. آیا میتوان از این همه بدبختی، خونریزی، برادر کشی، تجاوز، ریاکاری، نفاق، تبعیض، میهن فروشی، بازیچۀ دست دیگران شدن و غیره پامالی ها به حق بشر که تا حال هم ادامه دارد، چشم پوشی نمود؟ بنابرین! هویدا گردید که اینهمه رنج ها و واژگونی ها از اثر محروم بودن از سواد و دانش لازم است که تا حال اکثریت ما نتوانسته ایم اسلام را به وجه اصلی آن در تجزیه و تحلیل قرار داده، آنرا درک کرده و از آن پیروی کامل کنیم. در افغانستان، بعضی به این باور اند که اسلام پنج بنأ دارد و وقتی ما آنرا ظاهراً بجا میآوریم کاملاً مسلمانیم. ولی بجا نمودن پنج بنأ مسلمانی بشکل ظاهری بدون اینکه مفهوم اساسی و اصلی آن درک شود، بنظر من مسلمانی کامل نیست. در پهلو، ما باید در زمینۀ پرورش، رشد و اثبات یک جامعۀ سالم، صالح و اسلامی، از اصول و ارزش های اسلامی استفاده نموده و آنرا محور زندگی قرار دهیم. که بگونۀ مثال چند تک آنرا بیان باید نمود، مانند: وحدت، برادری و برابری، بشر دوستی، جهاد در راه پروردگار، احترام به ارزشهای اخلاقی و فضایلی همچون: عدالت، جوانمردی، نیکی، ناگسستنی داشتن پیوندهای اجتماعی و همیاری در امور خیر و تقوا، ارزش قایل شدن به قانون و قرارداد های جمعی، صداقت و پاکدامنی، امانت داری و وفا داری، حقگویی و حقبینی، میانه روی، بردباری، کنترول ضرب دست و پا و زبان و خود داری از آزار رسانیدن و تجاوز به بشر، پاک کردن قلب از کینه توزی، ریا، نفاق و دیگر امراض درونی و روانی. که اینها همه در شمار تکیه گاهها و ستون هایی هستند که زیر بنای ساختمان جامعه اسلامی به حساب می آیند. و وقتی ما میتوانیم جایگاه اسلام در افغانستان را نگهداریم، که دارای یک جامعۀ سالم باشیم. و جامعۀ سالم آنست، که افرادش را به ارزش های والای اسلام و اصول آن با یکدیگر ارتباط میدهد و این ارزش ها و اصول را رسالت زندگی و محور وجود خود قرار میدهد. پس بیائید، دیر نشده دست به دست هم دهیم و همانطوریکه که ادعا داریم، جایگاه اسلام در افغانستان را به یقین ثابت نموده و کشور را از طلاطم به ساحل رسانیم. و یگانه کلید و رهگشا بسوی روزنۀ نجات دانش است. |
||
|
|
کرزی صاحب! من نمیشنوم |
|
|
|
||