X
تبلیغات
        

بهمن دانشدوست و آريائيان جوان
بهمن دانشدوست و آريائيان جوان
خوش آمدید! پیشرفت و انکشاف هر چه بهتر جوانان عزیز آرزوی ماست
اخبار و مقالات روز

 

امروز در افغانستان  Today's in Afghanistan

   

 

اخبار و مقالات روز - لینک از افغان پیپر   Today’s News & Articles

 اخبار انگلیسی  English News

 

 

هر آنچه بشنوی ز من نه ناله ایست بی اثر

شـــــرار عشق میهنم ز سینه میزند شـــرر

                                                                        ج. دهگانپور   

2 نوشته شده در  Sat 26 Feb 2011ساعت   توسط آريائيان جوان 

کتاب عشق و انشا از چاپ برآمد

کتاب عشق و انشا مجموعۀ سروده های شعری و نثر، و اولین اثر آقای بهمن دانشدوست در ۱۱۱ صفحه دارای ۶۵ سروده شعری، ۱۳ نثر و ۴ مقاله انتخابی از چاپ برآمد، دوستان علاقمند میتوانند آنرا از انتشارات سعید و یا انتشارات عابد واقع جوی شیر کابل بدست آرند.

 لینک کتاب بصورت آنلاین

http://www.ariaye.com/ketab/ketab/daneshdost.pdf

http://www.ketabfarsi.org/ketabkhaneh/ketabkhani_10/ketab10998/ketab10998.pdf

 

2 نوشته شده در  Sun 29 Jul 2012ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

بهمن دانشدوست: بجواب داکتر محمود انوشه، امیر نظام گروسی و حضرت حافظ

بهمن دانشدوست: بجواب داکتر محمود انوشه، امیر نظام گروسی و حضرت حافظ - ۱۱ ثور ۱۳۹۱

اگر آن دخت افغانی به دست آرد دل ما را

به ناز قند لبخندش ببخشم عشق و انشا را

نه جسم و شهر در معنی که فردا نیست میگردد

نه روحی را که حبس گردد ز دستم نیست میگردد

سراسر جسم و ارواح را به محشرگاه میبخشند

نه بر دخت پریسایی که جان بخشید تن ما را

 

داکتر محمود انوشه، روانشناس و سخنور بزرگ قرن بیست و یکم ایران: بجواب امیر نظام گروسی:

اگر آن ماه رخ تهران بدست آرد دل ما را

به لبخند تَرش بخشم تمام روح و معنی را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور میبخشند

نه بر آن مه لقای ما که شور افگنده دنیا را

 

امیر نظام گروسی، شاعر و عارف بزرگ کردستان: بجواب حضرت حافظ:

اگر آن کُرد گروسی بدست آرد دل ما را

بدو بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی به آن باشد که ملک خویشتن بخشی

نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

 

حضرت حافظ در وصف زیبا رویان ترک:

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

2 نوشته شده در  Sun 29 Apr 2012ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

قلم

قلم!

بهمن دانشدوست - ۳ ثور ۱۳۹۱ خورشیدی

این همه نقش آفرینی جذاب و دلکش به زیبایی آسمانها و زمین عشق میآفریند و قطره قطره اشک ناب از چشم رنگینت به دل شبهای تار ستاره میبارد!

تو ای نقاش عشق های آتشین!
تو ای آفریدگار ناز های نازنین!
تو ای درخشش مه و آفتاب و ستاره گان!

این آفرینش چهره های پری سان را از کجا آموختی؟ تزئین نکته نکته شرارت عشق مملو در خیالات ساده و پاکیزه مرا مجذوب و ذوب میسازد... این نگاه های ناز و محو در افکار قشنگ جوانی و چون غرور دریاها! این گیسوان زرین افتاده در برابر چشمان بی حجاب من، چون غنچه های لاله بر جبین نازش سایه افگنده و گوشوار های سیمینش در نظیفی و نزاکتِ رخسار لاجواب!

ای صاحب قلم!
جانا آخر تو رحم کن! مگر چرا این دل صیقل یافته ام را چشم حقیقت بخشیدی و افکارم را زمزمه های راستی تا بر آفرینش های بی همتایت حجاب حرف بردارم و بر عاشقانه هایت عشق ورزم...

2 نوشته شده در  Mon 23 Apr 2012ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

بشر از خلقت بنیاد خویش بر کره ی خاکی چی می بالد!

سرورده بهمن دانشدوست - ۲۰ حوت ۱۳۹۰

بشر از خلقت بنیاد خویش بر کره ی خاکی چی می بالد!

ز عشق و همنوایی و شرافت از نهاد انس میداند!؟

ز فردای هراسان و ز محشرهای پنهانیکه برپا کرده امروز

ز تار بینش انسان نما ها، ز سیاهی ی سیاستهای هر روز

ز افکار تجاوز تا قساوت

ز قتل عام و کشتار و شرارت

ز ظلم و حق فروشی و خیانت

ز طبل جنگ و جنجال و جنایت

کجا شد بینش باز و بلند اشرف هستی

که با پا میفشارد هر گلویی را ز مستی

هزاران قتل عام و خون فدای خودپسندی ها

چه بی شرمی و رسوایی، چه بی ننگی بی همتا

همه احساس پاک این بشر بازیچه ی نیرنگ

برای نفت و پول و خودپسندی های رنگارنگ

شما ای رهبران غربی و شرق

زمین آخر ز دست تان شود غرق

محیط زیست بربادِ طلاطم

بم و راکت کلاهک های اتم

سراسر انفجار و انتحاری

شود آتش زمین را سیل جاری

تو میدانی که فرزندت برهنه کوچه ها گردد!

گرسنه در دمای گرمی و سرما بدون سرپناه گردد

چه سخت است!

چه سخت است!اشکهای چشم زیبایش همه در زیر پا گردد

تو میدانی سیاست های شوم تو چنین غوغا کند برپا!

مگر چشمت نمی بیند طبیعت را، هوا و آب و نعمت را

که یزدان بر بشر یکسان اعطای این و آن کرد

تو را روحی دمید و بر وجودت جانِ جانان کرد

تو ای والای هستی ی که خود را هر چه میدانی

تو میدانی که نسل فاخرت آخر ز هیچاهیچ استی؟

چه بهتر زیست عالم را کرامت های انسانی

صفا و آشتی و صلح، بِه از آوای شیطانی

تو خارچشم هر هستی، شرافت را صمیمیت را کجا کردی

تو آخر بنیه ی آدم، عطوفت را محبت را کجا کردی

نمی دانی نژاد و رنگ و یک آهنگ نشان آدمی نیست

حریصانه چپاول خانه ی خود را کمال آدمی نیست

نه فکر عرش را دیگر نه تسخیر آسمانی را

تو والای بلند پرواز زمین پخش و زمان با آدمی نیست

 

به نشر رسیده در آریایی:

http://www.ariaye.com/dari8/farhangi/daneshdost.html

2 نوشته شده در  Tue 13 Mar 2012ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

خدایا! در کجا جویم، کجا باشد، کجا یابم رفیق راه درویشان

بهمن دانشدوست – ۲۵ سرطان ۱۳۹۰ خورشیدی


روزگاران پرده بر افگند ز چهر نا رسایی ها

که دوست و یاور و همدم

جناب و قاضی و حاتم

توتایی تا به شاه و طوس و جوکر هم

ز الف تا به یا و یا و یا و ی

سراسر نِیش و نیرنگ اند

سراسر نِیش و نیرنگ اند

خدایا!

 در کجا جویم، کجا باشد، کجا یابم رفیق راه درویشان

چو مرد سربلند و با وفا و قول یک انسان

ز سرو قامت پربار پائین تر

ز خُلق و بینش افکار والاتر

که اندیشد به وجدان اصیل انس در عالم

به تفکیک دوتایی تا به شاه و مرد شمشیرزن

به دید واقعی از چشم و مغز ذرۀ آدم

کجا یابم!

زمین و آسمان و کهکشان تسخیر میگردد

پری و دیو و جن تفسیر میگردد

مگر وا آدمی ای را که فکرش پیر میگردد

ز آدم تا به سمت و مذهب و قوم و قبیله

ز مغز سر فرود آید

چه زشتی ها کند رسوا

حقیر حلقه گوشی و اجیر میر میگردد

به قوم و همزبان خویش میبالد

به دُول کینه و همکیش میرقصد

به فرق آدمیان مشت میکوبد

طبیعت را، هوا را، آب را بلعیده میخشکد

خدایا!

در کجا جویم، کجا باشد، کجا یابم انیس عشق یک انسان

سراسر نِیش و نیرنگ اند

سراسر نِیش و نیرنگ اند

2 نوشته شده در  Tue 19 Jul 2011ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

ای پری صبحرنگ

بهمن دانشدوست ۱۶ حمل ۱۳۹۰ خورشیدی


ای پری صبحرنگ، رنگین کمان موی مست

قند لبخند نگاهت مست میباید که است

آن کلام ناز و شیرین را سکوت دل بجا

بزم آهنگ صدایت را نسیم صبح مست


2 نوشته شده در  Tue 5 Apr 2011ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

چه زیباست موج سرور بارش برف

دلو 1389 خورشیدی - بهمن دانشدوست:

چه زیباست موج سرور بارش برف باز هم آسمان کابل را وزین میسازد و سرزمین رنگین شده از آتش و دود را سپید. پاکیزه تر باد! بار دگر آرایش چهرۀ میهنم را با بهار سبز شادمان بینم و قلب های شکستۀ ملتم را درمان.

2 نوشته شده در  Mon 21 Feb 2011ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

شرم بر رخسار دیو و دد بباد

طفلکان شهر ما هر سان شکست

هر روانی سرد و سرگردان شکست

 

انفجار و انتحار در قلب شهر

مادران در اشک بی درمان شکست


آه و بخشش تا کجا و تا بکی

حرف و بیم و صلح هم آسان شکست


غیرت افغانیت بیدار کی؟

 شرم بر رخسار دیو و دد بباد

بهمن دانشدوست -  دلو ۱۳۸۹

2 نوشته شده در  Mon 21 Feb 2011ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

ای خدای مهربان

ای خدای مهربان
دادی تماماً را تمام


این چنین زینت برآن

 کی توانیم وصف آن


رحم کن بر جان مان

 تیر عشق از این و آن


هر نگاه از شور و شان

 هر صدای عشق و جان


قلب بی مهرم گرفت
در تپشهای نهان
... در تپشهای نهان ...

 

بهمن دانشدوست – سنبله ۱۳۸۹

2 نوشته شده در  Wed 26 Jan 2011ساعت   توسط آريائيان جوان  | 

ماجرای روزگار

در ماجرای لحظه ای شیب و فراز روز

ای سنگ شیشه شو

از تار بینشت آزرده ام هنوز

فکر و خیال و خاطر خورشید پیشه کن

یا شیشه شو بنمایان جبین خویش

یا عشق پاک بشر میشود ستیز

این سخره ها که موم به پنجال خاطرم

ای ماجرا قدم بیشتر بسنج

سیلاب هم به بحر رسد محو میشود

بهمن دانشدوست - میزان ۱۳۸۹ خورشیدی

2 نوشته شده در  Tue 12 Oct 2010ساعت   توسط آريائيان جوان 

زندگی
2 نوشته شده در  Thu 20 May 2010ساعت   توسط آريائيان جوان 

چند نکته برای شاد زیستن

چند نکته برای شاد زیستن

۱-  خوش بین باشید. به یاد داشته باشید که افراد شاد و مثبت بیشتر می توانند دیگران را مجذوب خود کنند.
۲
دید وسیعی داشته باشید. اجازه ندهید مسائل کوچک شما را آشفته نماید. برای رسیدن به هدف خود پایدار و مقاوم باشید.
۳-  سپاسگزار باشید. از دیگران قدردانی کنید و از اینکه زندگی مسرت بخشی دارید، شکر گزار باشید.
۴-  از زندگی لذت ببرید. به کارهایی که از انجام دادن آنها لذت می برید مشغول باشید.
-
۵  از جسم خود مراقبت نمایید. خوب بخورید و ورزش کنید.
-
۶  برنامه های روزانه خود را عوض کنید تا انرژی جدیدی پیدا کنید.
 
-
۷خلاق باشید. اگر زمانی را برای انجام فعالیت های خلاق اختصاص دهید، احساس شاد تر و سالم تر خواهید داشت.
۸ - برای خود همدمی پیدا کنید.
۹ - تخیل کنید و آرزوها و بلندپروازی های خود را یادداشت کرده و به تدریج آنها را واقعیت بخشید.
۱۰ - بخشنده باشید.

برگرفته شده از گروه انترنتی رنگارنگ

2 نوشته شده در  Sat 8 May 2010ساعت   توسط آريائيان جوان 

فارغان دانشگاه کابل - اسد ۱۳۸۸ خورشیدی

Kabul University BAs

August 2009

 

2 نوشته شده در  Wed 26 Aug 2009ساعت   توسط آريائيان جوان 

خیلی عزیر

خیلی عزیز

نویسنده:  تو لیستوی

مترجم: شیرشاه وصال ۱۳۸۸

در نزدیکی مرزهای فرانسه و ایتالیا، در کرانه رود مدیترانه، یک حکومت کوچک بنام موناکو وجود داشت.  ساکنین این شهر کوچک نسبت به تمام شهر های کوچک دیگر کمتر بود،  تعداد نفوس این شهر به هفت هزار نفر میرسید، و اگر زمین این شهر در میان ساکنین آن تقسیم میگردید، برای هر یک از ساکنین این شهر یک جریب زمین هم نمی رسید. پادشاه این شهر کوچک از قدرت و اهمیت زیاد برخردار نبود؛ وی یک قصر همراه ملازمین، وزرا، سرکشیش و جنرال ها و  ارتش بود.

ارتش این پادشاه زیاد بزرگ نبود، تمام ارتش وی به 60 نفر میرسید، اما بازهم ارتش بود. در این پادشاهی به مثل جاه های دیگر از مردم شهر مالیه گرفته میشد، این مالیات شامل مالیه تبناکو، مالیه شراب و الکل و مالیات سرانه بود.  هر چند اکثریت مردم این شهر به مثل شهرای دیگر مشروبات الکلی و سگرت مینوشیدند، پادشاه، در صورت عدم دریافت یک منبع عایداتی  جدید و یا خاص، برخی از مردم را بمنظور پیشبرد امورات دولتی و کشوری و تغذیه خویش مجبور به پرداخت  مالیه میکرد. مالیات خاص از طریق قمارخانه ها، جایکه مردم رولت بازی میکردند، حصول میگردید.  متصدی این بازی هر باریکه رولت را میچرخاند یک فیصدی را از بازی کنان بدون در نظرداشت برد و باخت آنها میگرفت و از مجموع مفاد خود یک مقدار زیادی آنرا برای پادشاه میپرداخت.  دلیل اینکه یک مقدار زیادی درآمد خویش را برای پادشاه میپرداخت این بود که بازی رولت یگانه بازی بود که در اروپاه باقی مانده بود. برخی المانی های عالی مقام کوچک نیز این چنین قمارخانه ها داشتند، اما چند سال قبل ممنوع گردید. این کار بخاطری ممنوع گردید که موجودیت قمارخانه ها بسیار مضر و زیان بخش بود. یک شخص بخاصر آزمایش بخت خویش در این قمارخانه میامد و تمام دار و ندار خود را به خطر می انداخت و همه را از دست میداد، حتی پولهای که به خودش هم مربوطه نبود به خطر می انداخت و آنرا هم از دست میداد، و بعداً در حالت ناامیدی، یا خود را در آب غرق میکرد و یا با گلوله میزد. بنابراین، المانی ها مانع حکمرانان خویش گردیدند و اجازه ندادند که از این طریق پول دریافت نمایند؛ اما مانع پادشاه موناکو کسی نگردید و این تجارت در انحصار وی باقی ماند.

به همین ترتیب هر کس میخواست قمار بازی کند به موناکو میرفت. پادشاه بدون در نظرداشت برد و باخت انها از این کار سود میبرد با وصف اینکه  میدانست که این یک کار نادرست و  غلط است، ولی چی چاره  داشت؟ او باید زندگی میکرد؛ و درآمدی را که از طریق تنباکو و مشروبات الکی بدست میاورد نیز درست نبود. این پادشاه به همین ترتیب زندگی میکرد، حکمروایی مینمود  و با این پولها عیاشی میکرد و دربار خود را با تمام تشریفات و اداب یک پادشاه حقیقی  حفظ کرده بود.  

وی دارای مراسم تاجگذاری، دربار سلطنتی، اعطای جوایز، مکافات، مجازات و بخشش در دربار خویش بود، و همچنان دارای تشکیلات بازنگری، شورا ها، قوانین و دیوان قضایی، درست مثل سایر پادشاه ها، اما به میزان کوچکتر بود. 

به همین ترتیب، چند سال قبل در قلمرو این پادشاه یک قتل صورت گرفت. قابل ذکر است که مردم این محل مردم صلح جو و آرامش طلب بودند و چنین چیزی قبلاً در این جاه اتفاق نه افتاده بود. بعداً قاضی های این شهر کوچک تشکیل جلسه دادند و سعی نمودند تا بالای این قضیه به بهترین روش قضایی قضاوت نمایند. تشکیل دیوان قضایی مربوطه متشکل از قاضی، حارنوال، هیئت منصفه و وکلای مدافع  بود. در آخر قاضی ها بعد از بحث و قضاوت های زیاد  مجرم    ( یا قاتل)  را مطابق به قانون محکوم به اعدام ( سربریدن) کردند.  روز بعد حکم دادگاه را برای پادشاه ارائه کردند. پاداشاه حکم را مطالعه کرده آنرا تصدیق نمود. " در صورتیکه این شخص محکوم به اعدام است، اعدامش کنید."

این حکم صرف یک مشکل داشت، و آن این بود که آنها برای اجرای این حکم نه کدام ماشین اعدام ( برای سربریدن) داشتند و نه کدام جلاد وجود داشت تا این حکم را اجراء نماید. وزرا با در نظرداشت این مشکل، تصمیم گرفتند تا با حکومت فرانسه در این مورد صحبت نموده، و از انها یک پایه ماشین اعدام همراه با یک متخصص بمنظور قطع سر مجرم به امانت طلب نمایند، و اگر این کار را انجام دهند، آیا در مورد هزینه آن ایشانرا در جریان خواهد گذاشت؟ بنابراین، یک نامه نوشتند  و برای حکومت فرانسه ارسال نمودند. یک هفته بعد پاسخ آن نامه مواصلت ورزید، در پاسخ حکومت فرانسه از تهیه یک پایه ماشین اعدام و یک متخصص به هزینه 16,000 فرانک اطمینان داده بود. پاسخ را به اطلاع پادشاه رساندند. به عقیده پادشاه موضوع ختم شده بود. شانزده هزار فرانک! این شخص این مقدار پول ارزش ندارد. پادشاه گفت. نمی شود این کار را، به نحوی،  نسبتاً به هزینه کمتر  انجام داد.   چرا 16,000 فرانک اضافه تر از دو فرانک بالای تمام مردم شهر میشود. مردم توان پرداخت آنرا ندارند و ممکن موجب شورش و نا آرمامی شود.

بنابراین،  برای حل این معضله یک شورای دیگر تشکیل گردید؛ و تصمیم بر آن گرفته شد تا برای حکومت ایتالیا نیز چنین نامه ای ارسال گردد. حکومت فرانسه یک نظام جمهوریخواه است و برای حکومتهای شاهی احترام لازم را ندارد، اما حکومت اتیالیا یک حکومت برادر است، و از این طریق ممکن این کار را به هزینه کمتر انجام دهد. خوب، یک نامه ترتیب و برای حکومت ایتالیا ارسال گردید و پاسخ آن فوراً مواصلت کرد.

حکومت ایتالیا در پاسخ  نگاشته بود که آنها با کمال میل حاضر به تهیه یک پایه ماشین اعدام همراه با یک متخصص به هزینه مجموعی بشمول مصارف سفر 12,000 فرانک میباشد. این رقم نسبتاً ارزانتر بود، اما با آن هم پول زیادی بود. در حقیقت آن مرد آنقدر پول ارزش نداشت. هنوزهم این رقم بیشتر از دو فرانگ بالای هر شخص میشود. یک شواری دیگر تشکیل گردید. این شورا در مورد اینکه این کار چطور به هزینه کمتر صورت گیرد بحث و گفتگو نمودند. اعضای شورا گفت، نمی شود این کار توسط یکی از سرباز ها به طریقه اولیه و معمولی صورت گیرد؟ به همین ترتیب، یکی از جنرالها را خواستند و از وی پرسیدند، آیا میتوانی یک سربازی را برای ما پیدا کنی که بتواند سر این شخص را از تن جدا کند؟ چرا، در جریان جنگ کشتن به آنها اهمیتی ندارد، در حقیقت آنها برای چنین کاری تربیه شده اند. جنرال با تمام سرباز های خود در این مورد صحبت نمود که اگر یکی از آنها این کار را انجام دهد، اما هیچ یک از سرباز ها حاضر به انجام این کار نشد. آنها گفتتند، نخیر، ما نمی دانیم این کار را چیگونه انجام دهیم. ما برای اجرای چنین کاری تربیه نشده ایم.

چی باید کرد؟ وزرا بار بار روی این موضوع بحث و گفتگو نمودند.  آنها یک کمیسیون، یک کمیته و یک کمیته فرعی را تشکیل دادند، و در نهایت مصمم برآن شدند که بهترین کاری را که میتوان کرد این است که بجای حکم اعدام او را محکوم به حبس ابد نمائیم. این کار از یک طرف نشان دهنده گذشت و بخشندگی پادشاه میباشد و از طرف  دیگر ارزانتر هم تمام میشود.

پادشاه با  این نظر موافقت نمود و دستور داد تا ترتیبات لازم فراهم شود. یگانه مشکلی که اکنون وجود داشت این بود که یک زندانیکه برای زندانی کردن یک شخص برای ابد مناسب باشد وجود نداشت. یک زندان کوچک وجود داشت که مجرمبین بعضاً بطور موقعت در آن نگهداری میشدند، ولی یک زندانی مستحکم که برای استفاده دایمی مناسب باشد وجود نداشت. با وجود این، یک محلی را پیدا کردند و شخص مجرم را در آن  برای ابد زندانی کردند و یک نگهبان نیز بمنظور نظارت و انتقال غذای وی از آشپزخانه قصر مقرر کردند.

زندانی مذکور ماه ها را در آن زندان سپری کرد تا اینکه یک سال گذشت. یک روز پادشاه حساب مصارف و درآمد خویش را مورد غور و بررسی قرار داد، در جریان بررسی متوجه یک قلم مصرف جدید گردید. این مصرف از بابت نگهداری همان مجرم بود، که البته یک رقم کوچک هم نبود. مصرف یک نگهبان خاص بشمول غذای آن سالانه بالغ بر 600 فرانک میشد، و بدتر از آن اینکه مجرم مذکور هنوز جوان و صحتمند است، و ممکن پنچاه سال عمر کند.  اگر کسی مصرف آنر برآورد کند، کاملاً یک موضوع جدی میباشد. وشاید هیچ گاه چنین کاری را انجام نمی داد. بنابراین، پادشاه  وزرای خود را فراخواند و به آنها گفت:

برای رسیدگی به این مرد یک راهی ارزانتر را جستجو کنید. پلان کنونی بسیار گران تمام میشود. بعداًَ وزرا تشکیل جلسه داده و روی این موضوع بار ها بحث و گفتگو نمودند، تا اینکه یکی از انها گفت، آقایان، به عقیده بنده، ما باید نگهبان را مرخص نمائیم. " و بعداً، یک وزیر در پاسخ گفت، مجرم فرار خواهد نمود. خوب، گوینده اولی گفت، اجازه دهید فرار کند، و در مورد وی مکث نمائید. به همین ترتیب نتیجه جلسات خویش را به پادشاه گزارش دادند، و پادشاه با آنها موافقت نمود. نگهان مرخص شد. و منتظر بودند که چی اتفاق می افتتد. تمام چیزی که اتفاق افناد این بود، که مجرم در وقت نان شب بیرون آمد نگهبان خود را پیدا نکرد، در اشپزخان قصر رفت، چیزی که برای وی داده میشد گرفته دوباره به زندان برگشت، دروازه را بر روی خود بست، و در داخل زندان قرار گرفت. روز بعد باز هم همین کار تکرار شد. وی طبق معمول برای آوردن غذای خود به اشپزخانه قصر میرفت، غذای خود را گرفته دوباره به زندان بر میگشت، اما در رابطه به فرار، یک نشانه ای فرار هم ملاحظه نمی شد. چی باید میشد؟ یکبار دیگر روی این موضوع بحث صورت گرفت.

کمیسیون مربوطه گفت،  ما باید مستقیم برای وی بگویم، که ما نمی خواهیم تو را نگهداری کنین. بنابراین، مجرم را نزد وزیر عدلیه آوردند.

یک وزیر از وی پرسید،  چرا فرار نمی کنی؟ هیچ نگهبانی وجود ندارد، تو میتوانی هر جاه که دلت میخواهد بروی، پادشاه هم متوجه نمی شود.

" به جرات میتوانم بگویم که پادشاه متوجه نمی شود، آن مرد پاسخ داد، اما من جای برای رفتن ندارم. من چی کنم؟ شما با صدور حکم تان شخصیت مرا از بین بردید، مردم بر من پشت خواهند کرد. علاوه برآن، از وظیفه خود نیز برکنار شده ام. با من بسیار رفتار خراب کردید. این درست نیست. در اول زمانیکه مرا محکوم به اعدام کردید، باید حکم را بالای من اجراء میکردید، ولی شما آن کار نکردید. من هیچ شکایتی نکردم. بعداً مرا محکوم به حبس ابد نمودید و یک نگهبان را برای آوردن غذای من تعیین نمودید. اما بعد از مدتی او را دوباره مرخص  کردید و خودم مجبور شدم تا غذای خود را بیاورم.  بازهم شکایت نکردم. اما اکنون از من میخواهید که فرار کنم! با این کار موافق بوده نمی توانم. هر چی دل تان میخواهد انجام دهید، اما من هیچ جای نمی روم.

چطور شود؟ پادشاه بازهم شورا را فراخواند. چی کاری باید صورت گیرد؟ این مرد نخواهد رفت. شورا بعد از فکر و گفتگو های زیاد در مورد، به این نتیجه رسیدند که یگانه راه نجات از شر  این مرد این است که برای وی یک مقدار پولرا بعنوان حقوق بازنشستگی پیشنهاد نمائیم. بعداً موضوع را برای پادشاه گزارش دادند. هیچ راهی دیگر وجود نداشت. ما باید به یک طریقی از شر این مرد خلاص شویم.  به هیمن ترتیب، مبلغ 600 فرانک برای وی تعیین کرده  و موضوع را به اطلاع زندانی رسانیدند.

خوب، وی گفت، تا زمانیکه این مبلغ را بطور منظم برایم بپردازید من اعتراض ندارم. به این شرط راضیم از اینجا بروم.

به این ترتیب موضوع تمام شد. زندانی یک سوم قسمت حقوق بازنشستگی سالیانه خویش را بطور پیشکی اخذ کرد و قلمرو پادشاه را ترک گفت. در منطقه تقریباً پانزده دقیقه دورتر توسط ریل مهاجرت نمود، و در امتداد سرحد، جایکه وی کمی زمین خرید و مصروف باغداری گردید که اکنون یک زنده گی راحت دارد، جاگزین شد. وی همیشه وقت تعیین شده به دربار پادشاه میرود و حقوق خود را گرفته به میز بازی میرفت و دو و سه فرانک را بازی میکرد، بعضی اوقات میبرد و بعضی اوقات میباخت و دوباره برمیگشت. به این ترتیب بطور آرام و خوب زندگی میکند.

خوب شد که او این جرم را در یک کشور مرتکب نشد که  نسبت به قطع نمودن سر یک انسان در برابر مصرف حسادت نمی کردند، و یا وی را برای ابد در زندان نگهه میداشت.     

مترجم: شیرشاه وصال 

2 نوشته شده در  Tue 25 Aug 2009ساعت   توسط آريائيان جوان 

زندگی تصویر زودگذریست چون در خواب

زندگی تصویر زودگذریست چون در خواب

نویسنده: بهمن دانشدوست

bahman.daneshdoost@gmail.com

 

زندگی لحظه ایست چون بر خواب فرو روی و سراسر ماجرا، داد و ستد، پخشی و بلندی و خیال و خاطره؛ همه و همه جز تصویری زودگذری در خواب چیزی دیگری نخواهد بود؛ مگر خوشا آن لحظۀ تا شاد زیستن را عنعنه سازیم و این تصویر خیالاتی را همیشه و همیش دلکش و زیبا دیده، بازی پنداشته و کامگاری ها و نا کامگاری های آنرا با خرسندی گذار کنیم.

چرا کوچکترین دریچۀ را بسوی مرز های ناخشنودی گشائیم! و هر امتحان و تجربۀ را منفی پنداشته و فرار را بر قرار ترجیح دهیم؟ مبارزۀ خونسرد و بدون اضطراب در هر گوشۀ این بازی و هر نکتۀ این خواب، تنها توانیست نگهدارندۀ میزان تعادل بر سیر مسیر زندگی توأم با لذت و شادمانی و پیروزی.

عشق بر زندگی و بر هر چالش دلچسپش، این خواب را راحتتر و پر هیجانتر و جذابتر میسازد، و با آنکه عمر ندارد، عمری از سربلندی و شگوفایی را بار میآورد؛ حالانکه ترس و گریز و چشم بستن از امواج زندگی، تعادل را برهم زده و نابودی میآفریند.

چقدر خوشآیند و دوستداشتنی ست اگر این لحظۀ امتحان را با لبخند های عاشقانه و روش های عارفانه سپری نموده و در هر پایۀ نردبان که هستیم، با تمرکز بر افکار و رفتار نیک و انسانی از آن بالا رویم.

نی ترس، نی گمان

نه دلهره و فغان

نی اندیشۀ فضول و نه فکر کَش کسان

تنها قناعت و کار

خونسرد و مرد و هوشیار

با خلق مستی و شاد

با قلب صاف بنیاد

با زور بازوی خویش

سر ته مکن زین بیش

بر هر بلندی و پست

بر هر نوای دلمست

با خود به پا برخیز

از خود نهال بنشان

مثمر ز سایۀ سرد

با شاخه های علم و فرهنگ

با برگ های سبز چون صلح

با میوه های رنگ رنگ

از عشق و نای بلبل

با روح لاله و گل

رفتار و پند و کردار

از هوش و مغز پربار

راه و روش همین است

بر امتحان این دار

هیچگاهی از این امتحان ناب و پر پیچ و تاب زندگی که هر قدمش شاخه های آزمایش دیگری را با هم دارد، خسته و دلسرد نباید شد و پرمخاطره ترین میدان های این بازی را با خونسردی و راحتی تمام و بدون هیچ ضعف و از همپاشی دماغی گذار باید کرد.

بسیار سریع میرویم و دیر نیست نکتۀ اتمام را از خود سازیم. آیا لحظۀ که در صنف اول میآموختید یاد تان است!؟ چقدر پیش رفته ایم و شاید که بازی نیم شده، ولی چقدر زود! گرچه بارها افتادیم دوباره برمیخیزیم و لحظۀ دیگر این بازی خاتمه یافته و این خواب تمام خواهد شد. پس بیایید پیشۀ گیریم عشق و سرور و محبت، و بس تیشه بر کین و ترس و خشونت.

 

شاد و موفق باشید

 

2 نوشته شده در  Wed 16 Apr 2008ساعت   توسط آريائيان جوان 

یوناما نمایندۀ سیاسی سازمان ملل متحد یا مفسر قانون اساسی افغانستان

یوناما نمایندۀ سیاسی سازمان ملل متحد یا مفسر قانون اساسی افغانستان

نویسنده: آصف مهری - جوزا ۱۳۸۶

اخیراً سخنگوی یوناما در کنفرانس مطبوعاتی اظهار نموده است که برکناری وزیران از صلاحیت پارلمان نبوده بلکه تنها رئیس جمهور میتواند این تصمیم را بگیرد، که آیا یک وزیر در موقف اش باقی بماند و یا خیر.

این اظهارات در حالی صورت میگیرد که دو وزیر کابینۀ آقای کرزی، اکبر "اکبر" وزیر امور مهارجرین و داکتر اسپنتا وزیر امور خارجه بخاطر عدم کفایت کاری و عدم جلوگیری از اخراج دسته جمعی مهاجرین افغان از ایران، با اکثریت آرای مجلس رد صلاحیت شدند.

نکتۀ جالب توجه اینجاست که دفتر سیاسی سازمان ملل متحد در افغانستان به تکرار و بصورت آشکارا در امور داخلی افغانستان، بیشرمانه مداخله میکند و اظهارات ضد و نقیضی را هرچند گاهی از طریق دایر نمودن کنفرانس های مطبوعاتی ارایه میکند.

مشورت های بیجا و خارج از صلاحیت های این سازمان در قسمت وزیران رد صلاحیت شده به رئیس جمهور و ستره محکمه، خود نوعی پشت پا زدن به قوانین افغانستان است. آنچه را میتوان از سخنان آقای ادارین ادواردز سخنگوی دفتر سیاسی سازمان ملل استنباط کرد، این است که این سازمان بصورت آشکار و سریع در امور دولت افغانستان مداخله میکند.

دولت افغانستان و پارلمان نباید این اجازه را به یوناما بدهند تا قانون اساسی افغانستان را تفسیر کند. اگر این اظهارات غیر مسوولانه دوام پیدا کند، این سؤال را به اذهان میرساند که ممکن قانون اساسی افغانستان توسط یوناما تحریر و توشیح گردیده باشد نه توسط دولت و حقوقدانان و سایر اشخاص مرتبط افغان.

با وجود بحث های داغ در رابطه به چگونگی تصمیم گیری پارلمان که بعضی ها آنرا نهایت عجولانه و سلیقه ای میدانند، رد صلاحیت شدن وزیران مذکور تصمیمی است که اکنون از طرف اکثریت پارلمان به تصویب رسیده و هیچ نهاد غیر داخلی این حق را ندارد تا در رابطه به آن اظهار نظر کند و یا بگوید که عزل و برطرف کردن وزیران از صلاحیت این و یا آن مقام است. این حق با مردم افغانستان است تا از تصمیم های پارلمان حمایت و یا با آن مخالفت کنند.

از طرف دیگر دولت افغانستان باید حدود صلاحیت های دفتر سیاسی سازمان ملل را نظارت کند؛ نه اینکه این سازمان برای افغانستان قانون گذار باشد. اگر چنین کاری در شرایط اساس فعلی برای افغانستان ممکن نیست، حداقل دولت باید به این دفتر گوشزد نماید تا از چنین اظهارات در آینده جلوگیری نمایند.

اصرار پارلمان بر کناره گیری داکتر اسپنتا از موقف وزارت خارجه و از طرف دیگر ارسال نامه به ستره محکمه از جانب آقای کرزی در وضعیت کنونی بیشتر از پیش به تشنج دامن زده و خود نوعی اختلاف بین قوای اجرائیه و مقننه در دولت را نشان میدهد. اکنون آقای کرزی و مشاورین او بیشتر از هر موقع دیگر به چالش جدی روبرو شده اند و هرنوع تصمیم ستره محکمه که به نفع آقای کرزی باشد، وضعیت را بحرانی تر و پیچیده تر خواهد کرد.

2 نوشته شده در  Tue 22 May 2007ساعت   توسط آريائيان جوان 

جوانان افغانستان در گرو خرافات روز

جوانان افغانستان در گرو خرافات روز

 

نویسنده: بهمن دانشدوست

عقرب ۱۳۸۵ خورشیدی

 

Bahman.daneshdoost@gmail.com

 

 

پیکر از بین رفته افغانستان به تهداب جدید و سالمی ضرورت دارد که توسط انسان های افغانستان، ستون های اساسی آن ایستاده شود و فردا برای ادامه حیات آبرومند و نیرومند از سرچشمه ای تعلیم، تربیه، انسانیت و خودشناسی آب نوشد.  پس در قدم نخست ضرورت داریم تا این زیربنای مستحکم را که جوانان یک جامعه تشکیل میدهند، شناسایی نموده و هر ذره ای آن را توسط نیروی شکست ناپذیر انسانی، روحی، فکری، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و... بپرورانیم.

ولی با تأسف، تا هنوز نه تنها کدام ستراتژی و عملکردی در این راستا وجود نداشته، حتی گامی هم در جهت رفع ابتدایی ترین نیازمندی های جوانان به جلو نهاده نشده است. از انبوه مشکلات جوانان یکی هم مشکل تشکل خانوادۀ جدید و پافشاری بر ازدواج های خرافاتی در جامعه ای افغانستان اولویت داشته که تأثیرات منفی آن بر روان و افکار جوانان ما ضربه ایست جبران ناپذیر؛ که این هم بیرون از آسیب های فراوانی بر تن رنجور افغانستان نخواهد بود.

قرار تحقیقات علمی و روانشناسی، یکی از عمده ترین عوامل تشنج های روحی در جوانان، تجاوز از سنین اصلی ازدواج و ازدواج های اجباری بوده که باعث تکالیف روانی، روآوری بر موادمخدر و حتی ضعف در ادامه زندگی بعضی از کوتاه اندیشان این طبقه و دیگر جنایات میشود، و جریان روز افزون این مشکل در حقیقت سیلابیست از ژالۀ ابر سیاه خرافات بر فرسوده سازی تهداب افغانستان.

1. ضعف اقتصادی وخرافات پسندی در خانواده ها

ضعف اقتصادی و خرافات پسندی در خانواده ها از جملۀ اساسی ترین عاملینیست که آینده سازان افغانستان را بسوی نابودی کشانده و دامنگیر اکثریت جوانان این کشور میباشد. از جمله ازدواج های اجباری مثل به بد گیری و بدل دختران و فروش دختران مانند حیوانات و اموال، و خواستار شدن طویانه های گزاف که دور از شرف انسانی است، از یکطرف بر تعداد مجردان افزوده و از سوی دیگر در صورت وقوع پیوند، آینده دردسر های فراوانی را در قبال دارد که تمام ارزش های بشری و معنوی را زیر پا گذاشته، کدام مفهومی از زندگی اسلامی و انسانی را باقی نمیگذارد.

اصل دیگری از بی تفاوتی ها در برابر نسل جوان و آینده افغانستان، تجمل طلبی های بی مورد و خوادخواهی های عجولانه و خرافاتی در مراسم پیوند دهی جوانان میباشد، که از اثر ضعف سواد کافی و تعلیم و تربیه در بعضی از خانواده ها راه پیدا نموده و یا رایج است. بگونۀ مثال: طلا پرستی ها که نشانۀ بخل، حسودیت و ارث طلبی است، شیرینی خواری های مجلل قبل از عروسی و سپس عروسی های کمرشکن با خواست های غیر انصافی، اکثر پسران افغانستان را مجبور به کناره گیری از ازدواج ساخته و بر شمار دختران مجرد کشور نیز افزوده است؛ در حالیکه این خرافات به جز از کوتاه فکری و خودنمایی های طفلانه و پسکوچه ای چیزی دیگری نخواهد بود.

درست است که در هر جامعه طبقۀ محدودی از افراد ثروتمند وجود دارند تا از عهدۀ این همه پول پرستی ها و کمرشکنی ها برآیند، مگر درک و قضاوت درستی نیست که افراد دیگر در جامعه با اوشان همچشمی و حسادت نموده، دار و ندار پسر را، فدای یک وقت شکمِ صدها نانخور تماشاچی و لباس های یکبار مصرف و زنگوله های طلایی تبدل کننده عروس زیبا به اسپ گادی و ...  کنند و کشتی زندگی فرزندان شان را به ساحل نا رسیده غریق دریای قرض و بدبختی نمایند.

بیایید به عوض مساعد ساختن زمینه غرق شدن در دریای کوتاه فکری؛ پل منطق و خودشناسی را بنا نمائیم، تا نیفتیده از آن عبور کنیم.

اولتر از همه، مفهوم واقعی تشکل خانوادۀ جدید توسط جفت جوان را باید دانست، که عبارت از یک پیوند مستحکم دوستی و تشریک در زندگی طبیعی و بشری بوده و از نگاه اسلامی و انسانی کدام قید و شرط مادی و تجمل خواهی در آن مطرح نیست. آنچه که موضوع قید و شرط را میتواند در میان آورد، تنها حسن نیت، اخلاق و کردار و رفتار نیک، توافق طرفین، همخوانی در طرز دید انسانی و معنویات بوده میتواند و بس. و هر جوان سالم و صالح توانایی کامل بر درک و پذیریش چنین شرط های را داراست.

پس در صورت درک عاقلانۀ تعریف بالا، هر گونه تحمیل فکری، مادی و محافل مجلل از طرفین بر یکدیگر و مادیات پرستی، ما تحت بی وجدانی بوده و دور از شرافت و حیثیت انسانیست. و هیچ جوانی را نباید مجبور ساخت تا بخاطر امر معمولی و طبیعی ازدواج، تحت تأثیر افکار خرافاتی و قرون وسطی ای جوامع عقبگرا رفته  و در جستجوی راهی شود؛ نادرست.

بنابرین، روش پسندیده و عالی این خواهد بود، که بعوض پر نمودن شکم هزار یا پنجصد تماشاچی مفتخور در چندین محفل، بنام های شیرینی خوری و عروسی و تختجمعی؛ اعضای خانواده های طرفین، بعد از نامزدی و شیرینی خوردن ابتدایی برسم اعلان پیوند فرزندان شان؛ در مراسم عروسی، فقط پذیرایی 100 و یا نهایت 200 تن از دوستان بسیار نزدیک و جوان و پرشور و متحرک طرفین صورت گیرد، تا از یک طرف اقتصاد آینده جفت جوان صدمه نبیند و از سوی دیگر یک محفل کاملاً رنگین و لذت بخش و به خاطر ماندنی متزین از جوانان آراسته گردد.

حالانکه از نگاه اسلامی و انسانی چنین پیوند توسط "آب دمی" نیز صورت گرفته میتواند، تا هر جوان و هر خانواده با مطالعۀ دقیق سطح اقتصاد و آیندۀ خویش، توانایی مادی شان را سنجیده و بدون در نظرداشت افکار خرافاتی از پیوند شان تجلیل کنند.

2. تبعیض های تحمیلی بین خانواده ها

تبعیض های تحمیلی قومی، لسانی، سمتی و ... بین خانواده ها در اجتماع افغانستان، از پست ترین جریانات دیگر خرافات روز بشمار میرود، که این کندفکری در پهلوی اینکه عامل تمام بدبختی های افغانستان است؛ دیوار دیگریست میان پیوند های دلخواه در جوانان، که اکثر خانواده ها بر آن تکیه زده و از این امر کینه توزی، خودخواهی و تفرقه طلبی که توسط دشمنان افغانستان گوشزد میشود، با افتخار بی غیرتانه پیروی نموده و خود را غیرتمند تلقین میکنند.

بناءً بر تک تک مردم افغانستان است تا از دهه ها فریب پند گرفته، چنین غده های سرطانی را از روح و روان خانواده هایشان ریشه کن نمایند و افکار شان را توسط احساسات پاک بشردوستی و برادری شستشو دهند.

3. مشکل پسندی در خود جوانان و افکار فیلمی

یکی از دام های دیگر مجرد مانی و تجاوز از سن اصلی ازدواج، مشکل پسندی و افکار فیلمی در خود جوانان بوده که از غرور های بی مورد و قرار گرفتن تحت تأثیر فیلم ها ناشی میشود. جریانات این معضله نیز از سرچشمۀ ضعف در مطالعه و تعلیم و تربیه بوده، زیرا که در بسیاری از خانواده ها اوقات مطالعه، تعلیم، تربیه، آموزش، سرگرمی و غیره امور زندگی معین نبوده و بجای همه اکثر اوقات پرارزش، توسط تماشای فیلم های غیرمفید ضایع میگردد.

پس فضای چنین خانواده، نه تنها فرزندان شان را بسمت های نادرست تشویق مینماید، بلکه اوشان را تحت تأثیر داستان های تخیلی و ساختگی نیز قرار میدهد، تا خود را از آیینه بازیگران بینند، فیلمی فکر کنند، قبل از وقت و درک نکرده عاشق شوند یا الی تجاوز از سن اصلی ازدواج در انتظار همانند شخص در فیلم دیده شده بمانند! و بالاخره از خودشناسی و جوانی محروم شده و به گودال ناکامی بیفتند.

همه میدانیم که در مجموعِ منابع تعلیمی، تربیتی و تحصیلی کشور ما، از کودکستان ها شروع الی دانشگاه ها کدام سیستم استندردی جهت کسب این اساسات زندگی وجود نداشته و سراسر بدون پلان و تقسیم اوقات و سنجش بر دست آورد آینده، کور کورانه روان است. پس چنین افتیدن ها حتمی بوده و باز هم بر خانواده ها و نسل جوان است تا امور زندگی روزمرۀ شان را روی پلان ها تقسیم بندی نموده و بر نتیجه مثبت دست آورد آینده باندیشند.

بنابرین، فرشته نجات فردای افغانستان (جوانان) در گرو خرافات بوده و در سیاه چاهی قرار دارد که فقط دارای یک روزنه میباشد و آنهم توسط سنگ های بی تفاوتی و جهالت پوشانیده شده است. و یگانه رهگشا و نردبان بیرون رفت از چنین تاریکی، وحدت افکار بر درک سالم جوانان است، تا خانواده ها از حقیقت زندگی انسانی شناخت حاصل نموده، بر رفاه و سعادت فرزندان شان و بالاخره بر سازندگان فردای میهن شان توجه نمایند. و برای بدست آوردن چنین پیروزی، هر لکۀ سیاهِ از خرافات و کوتاه نگری را از افکار شستشو داده بر دوراندیشی و خودشناسی تکیه باید نمود؛ که آسایش فرزندان ما در عقل و منطق و معنویت است، نه در پول و حسد و جهالت.

و من الله توفیق

2 نوشته شده در  Mon 21 May 2007ساعت   توسط آريائيان جوان 

سلام به تو ای هموطن!

سلام به تو ای هموطن!

آصف مهری - کابل افغانستان ثور ۱۳۸۶

سلام به تو ای هموطن رنجدیده که سالهاست از دست دشمنان دوست نمای داخلی و خارجی رنج می بینی! عزیزان بگذارید آنچه را که همه از آن میگفتند و من نیز از جمله ای آنهایم؛ اکنون آنرا برایتان به صورت چشم دید تحریر کنم.

از آنجا که کابل روز به روز پر جمعیت تر، کثیف تر، آلوده تر و بی موتر تر میگردد، تصمیم بر آن شدم تا موتر سایکلی به خود بخرم تا باشد که مرا به جاهای نزدیک، مانند بازار محله زیست مان  و همچنان در هنگام بازدید از دوستانم که راه شان با ما بسیار چپ است؛ یعنی ضرورت به تبدیلی چند موتر احساس میشود، کمک کند.

در ابتدا به بازار های موتر سایکل فروشی کابل یکجا با یکی از دوستان خود سر زدیم که متأسفانه موترسایکل های موجود رضایت دوستم را جلب نکرد و تصمیم برآن شد تا روانۀ دیار پدری و اجداد مان غزنۀ باستان شویم، — جایی که مردم آن اکثراً موترسایکل دارند و شرکت های تجارتی، موترسایکل های خوبی از کشور ایران وارد میکنند.

دقیقاً چند دقیقه به پنج مانده بود که از ایستگاه موتر های غزنی با موتر کرولای جاپانی اشترنگ دست پاکستان حرکت کردیم. بعد از پشت سر گذاشتن چوک ارغنده جای که سرک نسبتاً فرصت میگردد، متوجه شدم که راننده ای حامل ما، با چه سرعتی که ماشاالله میراند! من خوب متوجه بودم که الی غزنی هیچ یک از موتر های نماند که درایور مان از آن پیشی نگرفته باشد.

بعد از سپری کردن کوه ها، دشت ها و صد ها خم و پیچ راه، راس ساعت هفت صبح به شهر سنایی و بهلول و محمود غزنوی رسیدیم. من که گاه گاهی و نظر به ضرورت به این شهر پرآوازه ای قدیم میروم، از دیدن شهری با آن عظمت سابق و این ساده گی کنونی نهایت غمگین و متأثر شدم. هر چند جاده ای داخل شهر و سرک عمومی کابل قندهار و چند سرک مهم دیگر این ولایت همه اسفالت شده اند، ولی یک ولایتی که در نهایت نزدیکی کابل قرار دارد نباید چنان باشد که هم اکنون است.

حین پایین شدن از موتر با دوستم که پسر مامایم نیز هست، یکسره روانه ای مارکیت موتر سایکل فروشی شدیم، این مارکیت روبروی قریۀ است که پدرم و شاید چندین نسل از سلسله ای خانواده گی ام در آن متولد شده باشد. این قریه که روزگارانی مهد پرورش هزاران طفلی بوده که هم اکنون بسیاری آنها سویه تحصیلی شان از ماستری و لیسانس کم نیست، ولی چنان خموش و بی سر و صدا میباشد که اصلاً انسان به این تفکر می افتد که کسی در اینجا زنده گی نمیکند. شاید امروز هم اطفالی در آن زنده گی کنند که شاید دانشمندان بزرگ فردا باشند؛ ولی شاید غم روزگار و یا سر در گمی از آینده ای شان آنها را و این شهر را غمگین ساخته است.

خوب از موضوع اگر دور نشوم، - قصه، قصه ای موتر سایکل بود، بلی! بعد از دور زدن در چند دکان سر انجام در یکی از دکان ها که از دوستان ما بود، توقف کردیم و موتر سایکلی را بیع و بقاله کردیم. اصل موضوع از همین جا شروع میشود - موتر سایکل را به قیمت ۳۲۰۰۰ کلدار پاکستانی خریداری کردم، من در ابتداء به این فکر شدم که این موترسایکل ها خو از ایران وارد میشود، و چرا اینها به کلدار فروخته میشوند، ولی با فروشنده چیزی نگفتم، چند لحظه بعد با نا باوری تمام مشاهده کردم که تیل فروش داخل مارکیت برای روشن کردن ماشین یک گیلن تیل در تانکی موترسایکل انداخت و درخواست پول کرد. من گفتم برادر چند افغانی میشود؟ تیل فروش برایم گفت ۲۴۰کلدار ( کمتر و یا زیادتر که دقیق به یاد ندارم!). به همین شکل چند پرزه ای دیگر برای موترسایکل را نیز به کلدار خریداری کردم. آنچه باعث تعجب من شده بود این بود که همه جا و طرف فقط معامله و یا خرید و فروش کلدار بود و بس! خوب ای هموطن تو خود قضاوت کن که آیا در کشوری که پول رسمی آن افغانیست ولی در آن چندین پول مختلف به شکل رسمی در خرید و فروش روزمره استفاده میشود را میتوان دولت حاکم و فراگیر خواند؟ آیا دولت این توانایی را ندارد که به اهل کسبه و رعیت امر کند که از این پس معاملات باید به افغانی صورت گیرد؟ به فکر من دولت به خصوص "د افغانستان بانک" این اعلامیه را به کرات از طریق رسانه های دیداری و شنیداری پخش کرده است ولی کو آن کس که به آن عمل کند؟ اگر مردم ما از این هم بیشتر به قانون بی توجه شوند و آنرا با لگد بزنند، پس سرنوشت این کشور و این مردم به کجا خواهد کشید؟ آیا وزارت داخله نمیتواند که این مساله را نه تنها در شهر غزنی بلکه در باقی شهر های کشور مانند جلال آباد، خوست، پکتیا، نیمروز و چند ولایت دیگری که مطلق کلدار و تومان در آن حاکمیت دارد،  به استفاده از موقف اش حل و فصل کند؟ به یقین که این امر امکان پذیر است و تطبیق آن نه چندان مشکل. ولی کو آن دلسوز و رهبر و مدیر توانایی که این امر را به حقیقت مبدل کند؟! آقای کرزی و تیم اش چنان غرق در افکار و قدرت طلبی های خویش اند که دیگر گمان نکنم که به فکر این وطن و این مردم باشند—شاید بحث آنها در این شب و روز یکسره متوجه قدرت طلبی و ترس از بی باور شدن آنها در بین مردم افغانستان باشد. آنچه در طول این پنج سال حکومت آقای کرزی دیدیم چیزی نبود که ما را امیدوار به فردا و پس فردا های مان کند. بیکاری، فساد اداری، رشوه ستانی در ملأی عام و صد ها اعمال خلاف دیگر از جمله ای دست آورد های این تیم بود. خرید و فروش با اسعار بیگانه به شکل رسمی آن در بازار های ولایات کشور یکی از جمله ای این دستاورد هاست که هر شخص میتواند در زودترین فرصت آنرا دریابد.

چنانچه در فوق تذکار دادم، غزنی صرف یکی از آن ولایاتیست که کلدار در آن مروج است، ولایات دیگر مانند ولایاتی که در فوق از آن نام بردم همه و همه در معاملات روزمره از کلدار و یا تومان استفاده میکنند.

من در خاتمه از دولت و دولتمردان کشور مصرانه خواهش میکنم که به لحاظ خدا از وضعیت کشور تان با خبر باشید و نگذارید دشمنان وطن از این طریق پول وطن خود مان را در داخل وطن خود مان بی ارزش و فاقد اعتبار جلوه دهند. شما میتوانید با پخش اعلامیه های جدی و گذاشتن جریمه های سنگین مردم را از داد و ستد به این پول ها منع کنید تا باشد مسؤلیت ایمانی و دینی تان را در قبال این وطن اجراء کرده باشید.

و من الله توفیق

2 نوشته شده در  Sun 20 May 2007ساعت   توسط آريائيان جوان 

تصاویر جالب

تصاویر ارسالی از آقای نجیب خیبر

 

لطفاً این تصاویر جالب و هنرمندانه را از فاصله های دور و نزدیک تماشا نمائید.

2 نوشته شده در  Mon 14 May 2007ساعت   توسط آريائيان جوان 

اسلام و دانش، یگانه کلید و رهگشا بسوی روزنۀ نجات

اسلام و دانش، یگانه کلید و رهگشا بسوی روزنۀ نجات

نویسنده: بهمن دانشدوست

سنبله ۱۳۸۵ خورشیدی

به همه روشن است که اسلام دین آسمانی و جامع بوده و از ربانیت، شفافیت و واقع نگری ویژۀ برخوردار است. و چون آفتاب پر درخشش بوده و نور و روشنایش همیشه تابان و نمایان میباشد. یگانه رهگشا و رهنمای اصلی بسوی انسانیت، بشردوستی و زندگی پر از رفاه و سعادت، اسلام بوده و همۀ انسانها را از صفات زشت چون: کینه، تفرقه طلبی، بدخواهی، ظلم، تجاوز، خیانت و غیره رفتار و کردار نا پسند که سرچشمۀ آن خودخواهی های بی مورد است منع نموده و هر یک را به سوی ساحل نجات رهنمايی و هدایت مینماید. خلاصه و بصورت کلی میتوان گفت که آرمان نهائی اسلام بیرون آوردن بشر از تاریکی ها به سوی روشنایست.

میهن عزیز ما افغانستان نیز از جملۀ کشور های اسلامی جهان بشمار رفته که ۹۹% مردم آنرا مسلمانان تشکیل میدهند و از قدامت تاریخی و جایگاه خاص و مستحکم اسلامی برخوردار است.

طوریکه هویداست، اسلام مجموع قواعد و ارزش های حیات بشری؛ چون اجتماع، اقتصاد، سیاست، دانش، فرهنگ و غیره را در برگرفته و رهنمون اساسی و بنیادی ای در بهبود وضع زندگی جوامع انسانی میباشد.

خیلی ها جای افتخار است که افغانستان عزیز ما با دارا بودن 99.9  در صد مسلمانان جایگاه ویژۀ را در جهان امروز بخود اختصاص داده است، ولی بیشتر جای تأسف و تأثر است که 95 در صد جامعه افغانستان را قشر بی سواد تشکیل میدهد، پس به این مفهوم که اکثر قشر بیسواد ما با وجود استوار بودن در نام مسلمانی، تا حال به مفهوم اصلی اسلام پی برده نتوانسته و در عملی سازی واقعی اسلام گامی به جلو نه نهاده اند. و این مجموعه مثل اینکه اسلام برایشان میراثی بوده، افتخار نموده، تنها و تنها بنام میدانند که ما مسلمانیم و بس.

دلایل واضحی بیانگر این حقیقت است که حتی با ذکر آن رنگ قلم را میتوان خشکانید.

بگونه مثال: از کشور ما افغانستان سالانه هزاران تن جهت ادای فریضۀ حج عازم عربستان شده و میلیون ها دالر را به مصرف میرسانند، فقط برای اینکه مردم به اوشان "حاجی صاحب" صدا بزنند، در حالیکه اکثریت مردم کشور ما در فقر و تنگدستی زندگی نموده و دست گدایی میهن مان تا هنوز دراز است، جای دارد در قدم نخست دست کشور را از گدایی نگهداریم.

روزانه پنج بار به درگاه پروردگار ایستاده سر تعظیم فرود میآوریم، به این مفهوم که توبه میکنیم و از اوامر آن ذات بزرگ پیروی میکنیم ولی سپس هرآنچه نفس مان خواست همان میکنیم و اگر کسی پرسان کند آیا مسلمانی؟ قهر شده میگوئیم نسبت به ما مسلمان کامل کسی نیست.

قرآن کریم که در حقیقت یگانه رهنما و تکمیل کننده اسلام است، مردم افغانستان خیلی ها به آن احترام دارند، هفت پوشش مینمایند و در بلندترین نقطۀ منزل خود قرارش میدهند و آنانی که به روخوانی آشنایی دارند، بعضاً به تلاوت آن نیز می پردازند، ولی اکثراً بدون اینکه معنای آنرا بدانند. پس در صورت ندانستن مفهوم، چگونه میتوانیم از گفته های مفید و ارزشمند قرآن کریم استفاده نمائیم؟

مردم متدین افغانستان بخاطر جهاد در راه پروردگار، آزادی کشور عزیز شان و زندگی در یک جامعه اسلامی و انسانی، رنج های طاقت فرسایی را متحمل شدند، ولی بدبختانه سودجویان و بیگانگان بودند که با چند پول ناچیز افراد بی کفایت را غلام خود ساخته و بخاطر پیاده نمودن اهداف خود شان، از جوانان و مردمان ساده و خوش باور میهن ما استفادۀ سوء کردند، و هزاران جوان ما را با بهم اندازی نقش زمین و میهن مان را توسط خود مان به میدان خاک و خاکستر مبدل گردانیدند.

آیا میتوان از این همه بدبختی، خونریزی، برادر کشی، تجاوز، ریاکاری، نفاق، تبعیض، میهن فروشی، بازیچۀ دست دیگران شدن و غیره پامالی ها به حق بشر که تا حال هم ادامه دارد، چشم پوشی نمود؟

بنابرین! هویدا گردید که اینهمه رنج ها و واژگونی ها از اثر محروم بودن از سواد و دانش لازم است که تا حال اکثریت ما نتوانسته ایم اسلام را به وجه اصلی آن در تجزیه و تحلیل قرار داده، آنرا درک کرده و از آن پیروی کامل کنیم.

در افغانستان، بعضی به این باور اند که اسلام پنج بنأ دارد و وقتی ما آنرا ظاهراً بجا میآوریم کاملاً مسلمانیم. ولی بجا نمودن پنج بنأ مسلمانی بشکل ظاهری بدون اینکه مفهوم اساسی و اصلی آن درک شود، بنظر من مسلمانی کامل نیست.  در پهلو، ما باید در زمینۀ پرورش، رشد و اثبات یک جامعۀ سالم، صالح و اسلامی، از اصول و ارزش های اسلامی استفاده نموده و آنرا محور زندگی قرار دهیم.

که بگونۀ مثال چند تک آنرا بیان باید نمود، مانند: وحدت، برادری و برابری، بشر دوستی، جهاد در راه پروردگار، احترام به ارزشهای اخلاقی و فضایلی همچون: عدالت، جوانمردی، نیکی، ناگسستنی داشتن پیوندهای اجتماعی و همیاری در امور خیر و تقوا، ارزش قایل شدن به قانون و قرارداد های جمعی، صداقت و پاکدامنی، امانت داری و وفا داری، حقگویی و حقبینی، میانه روی، بردباری، کنترول ضرب دست و پا و زبان و خود داری از آزار رسانیدن و تجاوز به بشر، پاک کردن قلب از کینه توزی، ریا، نفاق و دیگر امراض درونی و روانی. که اینها همه در شمار تکیه گاهها و ستون هایی هستند که زیر بنای ساختمان جامعه اسلامی به حساب می آیند.

و وقتی ما میتوانیم جایگاه اسلام در افغانستان را نگهداریم، که دارای یک جامعۀ سالم باشیم. و جامعۀ سالم آنست، که افرادش را به ارزش های والای اسلام و اصول آن با یکدیگر ارتباط میدهد و این ارزش ها و اصول را رسالت زندگی و محور وجود خود قرار میدهد.

پس بیائید، دیر نشده دست به دست هم دهیم و همانطوریکه که ادعا داریم، جایگاه اسلام در افغانستان را به یقین ثابت نموده و کشور را از طلاطم به ساحل رسانیم. و یگانه کلید و رهگشا بسوی روزنۀ نجات دانش است.

2 نوشته شده در  Sat 11 Nov 2006ساعت   توسط آريائيان جوان 

دانشگاه کابل، استادان طفل اندیش و شاگردان اندیشمند

دانشگاه کابل، استادان طفل اندیش و شاگردان اندیشمند

نویسنده: برف کوچ بهاری

ثور ۱۳۸۵ خورشیدی

ما جوانان شیفتۀ تحصیل سال ها بود آرزوی فرا رسیدن روزی را داشتیم که امید های به دل گره خوردۀ مان گشایش یابد و راه را بسوی مرز های پر درخشش روشنایی ها روشنی اندازد، با امید های فراوان و اهداف بی پایان ترجیح دادیم تا بعد از دردسر های طاقت فرسای روزمرۀ وظیفوی لحظات استراحت و سرگرمی مان را قربانی ادامۀ تحصیلات عالی در بخش شبانۀ دانشگاه کابل نمائیم.

همه رنج های اجتماعی و اقتصادی را متحمل شده، ناز و نزاکت مدیر صاحبان و منیجر صاحبان شرقزده و غربزده را در گوش هایمان آرشیف نموده و دو هزار معاش ماموریت را که تقریباً نصف کرایه راه در ملی بس میشد به پول سگرت رئیس صاحب اختصاص دادیم، و خود مان اکثراً سپورت دوش و تنفس دود در زیر آفتاب میکنیم تا به دانشگاه رسیدگی کنیم و جناب استاد دانشکده با پنج دقیقه ناوقت رسیدن غیر حاضرمان نکند که با محروم شدن در اخیر سال بخاطر بدست آوردن پول رشوت لیاقت کیسه بری را نیز نداریم.

بهرحال، ما خود را تلقین نموده این همه را پذیرفته ایم. ولی سوال ایجانست که آیا رئیس صاحب دانشگاه کابل تصمیم دارند جوانان افغانستان را بسوی کادر شدن کشانند یا به طرف مکتب عقیب نشینی داده به کودکستان رسانند.

ما قبول میکنیم که دانشگاه فقیر ما هنوز موفق نشده است تا کدام استندرد درسی ای را جهت یک هدف روشن مهیا سازد. با آنهم، همان اوراق پراگندۀ جمع شده از کوچه و بازار را با هزار مهر و محبت کاپی نموده و با صحافی پوش های هفت رنگ آمادۀ آموختن میسازیم و دوان دوان به آرزوی فردای افغانستان، به صنف درسی میرویم، مگر هنوز در چوکی های خاک آلود نه نشسته ایم که به کومیدین های فلم سر میخوریم.

شاید تعجب آور باشد که در دانشگاه کابل، کومیدین فلم چی جایی دارد، مگر آیینه وار، آشکار است که در صنوف شبانۀ دانشگاه کابل به عوض لکچر استادان مجرب، شوتنگ و تمرینات اکتور های کمیدی اجرأ میگردد.

کومیدینی که خود را "قواره" نموده و "اکت" پروفیسور را در حال اجراست، با اولین قدم موزون پرصدا، چشمان را مانند شرابی ها خمار جلوه داده و عینک های ذره بینی را از چشم فرود میآورد، سپس با نگاه های لوده آمیز کلۀ نیمه کل را که شاید از استعمال دخانیات به آن نائل آمده باشد جنبانیده خود را تلقین نموده فکر میکند با شاگردان کدام مکتب ابتدائیه طرف است. در حالیکه خودش "طفلک" هنوز از دانشگاه، حس فراغت را ننموده و حتی تجربۀ تدریس در کودکستان را افکارش رد میکند.

این در حالیست که کوچکترین محصل شبانۀ دانشگاه کابل ده ها کارمند را رهبری نموده و صدها شاگرد به مراتب بهتر از این نوع استادان تقلبی را فارغ داده اند.

جناب کومیدین که تنها نام استادی را شنیده و هنوز از اسیستانتی هم پی نمی برد بعوض شروع نمودن موضوع اصلی قابل تدریس، به اینسو و آنسوی صنف پای کوبی نموده، در هر قدم دو بار خود را قواره میکند. بعد از دقیقه ها "اکشن" و قواره های عجیب و غریب به عنوان اولین و آخرین لکچر میگوید: "از فلان صفحۀ چپتر تا فلان صفحه، کارخانگی است، اگر روز دگه کارخانگی را نیاوردید، باز ما و شما در امتحان! خود تان میدانید دگه!!!".

جناب کومیدین جان! شما هنوز محصل بخش روزانۀ دانشگاه هستید و دار و ندار تان به گوشۀ از بحر افکار محصلین شبانه رسیدگی نمیتواند. اندکی فکر نموده خود را مقایسه نمائید که در مقابل کی ها ایستاده اید. همه دانسته آمده اند، بیاموزند یا خیر!

اینست هدف اساسی دانشگاه ما تا کشتی طوفان زده افغانستان را به ساحل رساند!!!

این را گویند میدان شعبده بازی! جناب رئیس صاحب دانشگاه کابل و آمر صاحب دیپارتمنت انگلیسی پوهنزی ادبيات!

 اینجا کدام مکتب ابتدائیه یا کودکستان نیست تا محصلین بخش شبانه را توهین گونه به کارخانگی طفلانه واداشت و طفل فکران را بر متفکرین و اندیشمندان استاد نمود.

نهایت جای تأثر است که تاریک را تاریکتر سازیم و در مسیر اهداف دست یافتن به روشنایی خاک را بر شعله بپاشیم.

رئیس صاحبان! شما خود قضاوت نمائید، آیا شرم آور نیست، خاک را بچشم خود زنیم و محصلی که کاملاً دور از سویۀ استادی در مکتب ابتدائیه ای باشد، بخاطر کمبود استاد در دانشگاه، وی را تقلب گونه پروفیسور جلوه داده و حیثیت استادان دانشگاه کابل را پا مال سازیم. آیا درست است تا اینهمه حقیقت های تلخ را ردیابی ننموده و در جستجوی راه حل نشویم؟ آیا شرم آور نیست خود و این ملت رنجدیده را باز هم فریب دهیم؟

بالاخره تا بکی!       

( تا بکی اولاد افغان تا بکی     خاک بازی همچو طفلان تا بکی –  عبدالهادی داوی)

2 نوشته شده در  Wed 12 Jul 2006ساعت   توسط آريائيان جوان 

کرزی صاحب! هنوز هم سر وقت است

کرزی صاحب! هنوز هم سر وقت است

 

نویسنده: بهمن دانشدوست

سنبله ۱۳۸۴ خورشیدی

 

سپیده دم قبل از اینکه آفتاب سرش را از بستر خواب بلند نماید، بر میخیزیم، از مسجد شروع الی کوچه و شهر و دفتر و دانشگاه و ...، در مسیر این راه پر خم و پیچ خسته کن که به دیدار ملا صاحب و چَلی وی شروع شده الی اهالی کوچه و مردم شهر و مالکان دوایر داخلی و خارجی و استادان قرون وسطا و قرون قدیم دانشگاه کابل خاتمه میآبد، به جز از ضعف اجتماعی، اخلاقی، اداری، تعلیمی و انواع ضعف های صعب العلاج دیگر چیزی به چشم نمی خورد و به جز از شکایاتی از همین اصل ها چیزی دیگری شنیده نمی شود. 

 

مگر چرا؟

آیا اینهمه ضعف ها واقعاً صعب العلاج اند؟

نخیر! به هر سوالی جوابی و به هر مشکلی راه حلی وجود دارد، ولی به شرط اینکه جواب را درست و راه حل را معقول و سنجیده ارائه نموده و جدیت و پشتکار را بر تنبلی و بی تفاوتی ترجیح داد.

 

آقای رئیس جمهور!

ما جوانان، درک مینمائیم که نه تنها جناب شما از این همه امواج پر سر و صدای طوفان معضله ها به ستوه آمده اید بلکه تمام مردم افغانستان از آن مستفید اند، و همه و همه فریاد میزنند "چرا؟".

بیائیم بعوض ازدیاد بخشیدن ماجرا و و انبار نمودن "چرا ها"، در جستجوی پیدا نمودن راه حلی شویم که چگونه میتوانیم افغانستان را از این طوفان تحمیل شده نجات دهیم؟

 

این چرا و آن چرا مجموع چرا         این حقیقت را نهان بودن چرا

سیاست و نیرنگ با بزم دروغ          تا بکی باشد چرا اندر چرا

 

اگر جناب رئیس جمهور افغانستان از انواع راه های حل به ساحل رسانیدن کشتی طوفان زده ای افغانستان دریغ نمینماید و با تلاش خستگی ناپذیر دنبال روزنه ای نجات میباشد، پس تماشا و ماجرای ما بغیر از اینکه چاره ساز نخواهد بود، ابر سیاهی بدنبال خواهد داشت.

 

بنابرین یگانه راه نجات از معمای غرق شدن افغانستان، پیدا نمودن طریقه ای حل معما میباشد و بس. و آن اینست که برای آینده ای در پیش استعداد های جوان کشور را چون نو نهالانی تربیه و تعلیم دهیم، و مغز های متفکر دست نخورده ای میهن خویش را بگذاریم و واداریم تا به فعالیت آغاز گر گردد.

 

ولی چگونه؟ آینده ها را فراموش میکنیم، اما هنوز هم سر وقت میبینم تا سوالم را به آقای کرزی که منحیث رهبر فعلی جامعه نوین افغانستان است و مطمئنم به پاسخ مثبت این سوال جوانان، توانایی لازم را دارند، مطرح نمایم.

 

آقای رئیس صاحب جمهور!

آن همه بورس های تحصیلی که کشور های مختلف وعده دادند کجا شدند؟! آیا آنها دروغ گفتند یا اینکه در موزیم آرشیف شدند. امروز جوانان خیلی ها بی صبرانه امیدوار، و تشنه لبان در جستجوی قطره اند.

 

اگر در شروع ریاست جمهوری تان حد اقل یکهزار (۱۰۰۰) جوان با درک و با استعداد را جهت فراگیری دانش مسلکی در رشته های مختلف به بورس های تحصیلی معرفی نموده و به کشور های مترقی جهان روانه میکردید، دور از حقیقت نمی بینم که در آخر ماموریت تان بزرگترین دستآورد را میداشتید، یعنی افغانستان دارای یکهزار (۱۰۰۰) متخصص در بخش های مختلف میشد. و همینگونه اگر زیادتر توجه میشد، شاید که دستآورد های بهتری میداشتیم و مهمتر اینکه دیگر نیازی به گدایی متخصصین بی معنی خارجی نمیداشتیم و کار خود را خود رونق میبخشیدیم.

 

رئیس صاحب جمهور!

روسای امور کشور، جامعه ای جهانی و سازمان ملل متحد اگر واقعاً میخواهند افغانستان دوباره به پای خود ایستاده شود، یگانه راه حل، کسب دانش مسلکی در رشته های مختلف میباشد، و آنهم از طریق بورس های تحصیلی. و یکبار گدایی علم،  بهتر از گدایی همیشه گی خواهد بود. اگر زودتر اقدام میکردیم، شاید که در نیمه راه نجات میبودیم، مگر شنیده ایم که میگویند "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است".

2 نوشته شده در  Tue 29 Nov 2005ساعت   توسط آريائيان جوان 

دانشگاه کابل، دارالمجانین و یا داستان خانه ای قرن زده ها

دانشگاه کابل، دارالمجانین و یا داستان خانه ای قرن زده ها

نویسنده: برف کوچ بهاری، سنبله ۱۳۸۴

قابل توجه جلالتمآب محترم رئیس جمهور، وزیر صاحب تحصیلات عالی و رئیس دانشگاه کابل!

به جرأت میخواهیم بگوئیم که هدف اساسی ما جوانان به پا ایستاده نمودن افغانستان، یعنی افغانستان را از طفیلی بودن رهانیدن و استحکام بخشیدن پایه های بنیادی، یعنی جوانان را رشد و توسعه علمی، اخلاقی و فرهنگی بخشیدن بوده تا باشد که کشور سرشار از درختان مثمری چون جوانان با درک و فهم و با معرفت همه جانبه داشته باشیم.

و به جرأت میخواهیم سوال نمائیم که شما ها (روسای امور) نیز از اهداف ما جوانان پیروی دارید یا اینکه خود فروخته خاک را به چشم خود زده و ما را کورکورانه رهنمونید؟

محصلین بخش شبانه ای دانشگاه کابل که در حقیقت نصف از زندگی را قربانی خدمتگذاری به میهن نموده اند، نصف دیگر را با رفتن به دانشگاه صرف بارور نمودن افکار علمی مینمایند تا تمام عمر گرانبهای خویش را فدای جامعه و سرزمین خویش نمایند.

مگر با تأسف! هویدا میگردد که عالی جنابان وزیر صاحب تحصیلات عالی و رئیس پر دغدغه ای دانشگاه کابل تا حال فکری هم ننموده اند تا تشخیص نمایند که وزارت و ریاست دانشگاه ها را به عهده دارند یا از دارالمجانین و داستان خانه های قرن زده ها را.

جای تعجب نیست که مشت را نمونه ای خروار گفته اند. مثال های واضحی وجود دارد که بیانگر حقیقت تبدیل شدن دانشگاه کابل به یک دارالمجانین و داستان خانه اى قرن زده ها میباشد.

جناب رئیس صاحب جمهور، وزیر تحصیلات عالی و رئیس داستانخانه ای قرن زده ها!

 ما محصلین، از انبوه سوالاتیکه تمام شاخه های مغز های مان را بارور نموده و به سقوط مواجه ساخته است و استادان پروفیسور مان که پس از بدست آوردن دوکتورالدوکتورا در سن 35 سالگی، 55 سال دیگر را در دارالمجانین کابل، داستان سرایی نموده اند، جواب داده نتوانستند، چند تک آنرا حضور سر دوکتورالدوکتوران شعار پرداز خویش (شما ها) پیشکش مینمائیم تا اینکه جواب سرپروفیسورانه ای دوکتور منشانه اخذ ننموده و جواب " ع را ع" دریافت نمائیم. 

آیا شما در کلاس، دانش مسلکی تان را می آموختید یا اینکه به داستان های قرون وسطی ای استادان قرن زده ای مثل بعضی استادان ما گوش میدادید و لبیک لبیک می گفتید؟

آیا استادانیکه به شما تدریس مینمودند، از نگاه روحی، دماغی، جسمی و ... صحتمند بودند یا اینکه مثل اکثر استادان ما اکسپایر (تاریخ زده) بودند و "غ را ع گفته و ع را غ شنیده" غُرغُر بی مورد طفلانه سر میدادند؟

آیا در زمان شما استاندارد درسی ای جهت رسیدن به هدف اصلی محصلین (مسلکی شدن در رشته ای انتخاب شده) وجود داشت، یا اینکه مثل ما برای تان مضامین شُروا برنج توسط افکار هر چه پیش آمد خوش آمد تدریس میشد؟

پس، رئیس صاحب داستان خانه ای قرن زده ها (اشرف غنی)! اگر جواب تان "بلی" است، گله ای نخواهیم داشت، چون شما نیز فن داستان سرایی را از پروفیسوران اینگونه دارالمجانینها آموخته اید.

و اگر جواب تان "نخیر" باشد، به چند كلمه میتوان خلاصه نمود که "شرمنده باد بر شما و اینگونه ریاست".

قابل یادآوریست که منظور اصلی ما خدای نخواسته توهین کدام استاد گرامی نبوده، مگر با درک اینکه استاد معزز 50 سال تمام یعنی سراسر عمر خویش را فدای تربیت ذهنی و جسمی اولاد وطن مینماید، چرا در زمانیکه نیاز به استراحت کلی روحی و جسمی  دارد، باز هم با شکم گرسنه و پا های نیمه برهنه، در زیر آفتاب سوزان و در زیر برف و باران مجبور باشد تا روح و جسم مبارکش را رنج دهد. آیا درست نیست تا حق مسلمش که تضمین زندگی وی میباشد از طرف جامعه و دولت صورت گیرد؟    

جناب رئیس صاحب جمهور!

بالاخره ما جوانان میخواهیم خاطر نشان نمائیم که خدای نخواسته نشود که تجمع برف ها و باران های سوالات در افکار محصلین درزی بوجود آورد و برای یک سیلاب مدهش زمینه را مساعد سازد که آنوقت پشیمانی را چاره ساز نمیبینم.

2 نوشته شده در  Tue 30 Aug 2005ساعت   توسط آريائيان جوان 

پند نامه

پند نامه

نویسنده: بهمن دانشدوست – ۱۳۷۸ خورشیدی

 

ملاقات کسان را همت یاران بدان

عشق جانان را شراب شام بدان

 

در بهار لاله زار خوش نسیم

چرخش پروانه را چون عشق سرگردان بدان


قطره های اشک باران از جبین آسمان

بر زمین افتد همان را رحمت سلطان بدان


گر روی در آسمان چون حواریون پرپران

آخر این مستی ات را قلب گورستان بدان


چون که باشد برگ ریزان در خزان

آرمان گم کن همان را آخر انسان بدان


چون بدیدی کس فروخت خود را گران

از هزاران مرکب شیطان یکی را آن بدان


غیبت پیرک زنان و ظلم و شور در خانه ها

جمله عصیان است ای مخلوق مخلوقان بدان


شور و شوق دختران و مستی این پسران

در جوانی تحفه ای فردوس بر ایشان بدان


از همان روزی که دیدم طفل، پیر و هم جوان

جملگی را ناتوان از جهل این و آن بدان

 
پند بهمن را چو شأن رستم داستان بدان

گر نمی دانی بدان چون که میدانی بخوان

2 نوشته شده در  Tue 9 Aug 2005ساعت   توسط آريائيان جوان 

سوالات کانکور بهاری

سوالات کانکور بهاری

 

ن-ن دهمزنگی

 

آمد به خیر بهار ببینیم چه می شود

با کشت کوکنار ببینیم چه می شود

برف آب گشت و برد همه لای ولوش را

کاریز و چشمه سار ببینیم چه می شود

نوروز میله گل سرخ سخی بود

در بلخ در مزار ببینیم چه می شود

مزدور مافیا شد دهقان کم زمین

با گرگ کهنه کار ببینیم چه می شود

در زیر ناوه رفته وطن از غم چکک

شد ناوه آبشار ببینیم چه میشود

گر ناقض حقوق بشر، اهل قدرت است

با اهل اقتدار ببینیم چه میشود

خس دزد پیاده گرد، فتد عاقبت به دام

با دزد خر سوار ببینیم چه میشود

دزدان کل، به فلتر قانون شوند جذب

با دزد شاخدار ببینیم چه میشود

ما راست می رویم به کجکوچه زمان

با چرخ کج مدار ببینیم چه می شود

قاچاقبر هراس ندارد زمرزبان

هستند یار غار، ببینیم چه می شود

تاجر به چُرت عطر و جرنگانه غرق ماند

تقدیر خوار بار، ببینیم چه می شود

محول به خارجی شده جاهای کار ما

تلخ است و ناگوا، ببینیم چه می شود

دستان وداس کیست که زر می کند درو

با اهل کسب و کار، ببینیم چه می شود

بودیم امیدوار که شب، می شود سحر

در صبح انتظار، ببینیم چه می شود؟

در اختلاس، دست بزرگان بود دخیل

با قشر رشوه خوار، ببینیم چه میشود؟

خرگوشها محافظ انبار زردک اند

تصمیم روزگار ببینیم چه می شود؟

با ائتلاف فرق ندارد مشارکت

تفسیر این شعار، ببینیم چه می شود

این کشور است تخته شطرنج منطقه

شد مُهره ها قطار ببینیم چه می شود

ما هر چه داشتیم به یک دو گذاشتیم

آیندۀ قمار، ببینیم چه می شود

گر حق زن برابر مرد است واقعاً

امباق سه و چار، ببینیم چه میشود

باز است چون کلوش، دهنهای دلقکان

با خلق سوگوار ببینیم چه می شود

کابل ز بیروبار، به حال کفیدن است

گرکرد انفجار ببینیم چه می شود

غمخانه های خام و کلوخی خراب ماند

بلدنگ شد قطار ببینیم چه می شود

پاشیده اند اهل سیاست به میل خود

شبدر به ریگزار، ببینیم چه می شود

لبخند می زند به هزل و فکاهیات

با نظم نیشدار، ببینیم چه می شود؟

2 نوشته شده در  Sun 3 Apr 2005ساعت   توسط آريائيان جوان 

نو روز تو پیروز پیروزی تو هر روز

 
 

 

 
 

  

نو روز تو پیروز        پیروزی تو هر روز

گرم ترین و صمیمانه ترین تبریکات و تمنیات خود را که از لاله زار های اعماق قلب های جوان سرازیر میشود، با فرا رسیدن بهار نشاط و شادمانی که پیام آور صلح، محبت و نوعدوستی نوین است، حضور هر یک از هم میهنان نازنینم تقدیم میدارم.

 

به امید پیروزی های شایان و بی پایان تان.

 

 

2 نوشته شده در  Mon 21 Mar 2005ساعت   توسط آريائيان جوان 

ما غروب نمی خواهیم

ما غروب نمی خواهیم

نویسنده: بهمن دانشدوست

۱۳۸۳ خورشیدی

صبحگاهان سپیده دم قبل از درخشش طلوع لعلگون آفتاب برمیخاستم و از یاد آن آفریدگار طبیعت که این همه زیبایی و لطافت را بر چهره کاینات متزین نموده خود را مستفید میگردانیدم، سپس با دلبستگی و عشق نهایت فراوان به تماشای اطفال و نوجوانان، شگوفه های سحر شگفته ای دیار مان که بی خبر از گرمای تابستان و سرمای زمستان میدان های خاک آلود قلبم، وطن را درخشان تر جلوه میدادند و چون بچه آهوان بازی مینمودند و چون بلبلان هیاهو؛ میشتافتم.  نسیم پر حرارت سحرگاهان با وزش صمیمانه اش چهره ام را نوازش مینمود و اعماق مفکوره ام را طراوت و شادمانی میبخشید. که در حقیقت مجسم کننده بهشتی از آیینه ای آسمان بر روی زمین بود.

چندی نگذشته! نهالی از نو نهالان (اطفال و نوجوانان) ما سر بر زمین از برای ثمر نه نهاده!

نمیدانم! چرا این سپیده دم را تاریک میکنند و این همه زیبایی را دگرگون؟

از آن میدان ها، از آن کوچه ها، از آن بچه ها و از آن  دیاری که بوی عطرآگین ختنینش به مشام میرسید و صدای دلنشینش قلب ها را تسکین میبخشید، با شنیدن آواز هولناک هیولای آدم ربا، بوی خون و صدای وحش جامعه انسانی را به جنگلی با پادشاهی انسان های گرگ صفت مبدل گردانیده، و روح و روان کودکان مظلوم را در قفس قبضه های آلوده حبس نموده است.

طفلکان معصوم و بی گناه را میربایند، میفروشند، مورد استفاده های غیر انسانی قرار میدهند و چون کفتار ها اعضای بدن شانرا از تن نازنین شان جدا نموده و جهت بدست آوردن پولهای آلوده قاچاق مینمایند.

دور از شرافت است! آیا  این عمل ماتحت بی وجدانی را با کدام مفکوره ای غیر قابل تصور انجام میدهند که جگر گوشه های مادران رنجدیده، مادران بیوه، مادران که تمام اعضای خانواده را در طوفان های جنگ و وحشت از دست داده و یگانه فرزند باقی مانده ای را که  با پا های برهنه و شکم گرسنه، در دشت های سوزان، در زیر برف و باران، در زیر مخروبه ها و در بین آتش بزرگ نموده و به امید یگانه فرد باقی مانده ای خانواده ای خود به او نگاه نموده و زندگی مینماید، از بین میبرند؟

کودکان و نوجوانان که یگانه سازنده گان اجتماع بشری در آینده اند، روح و روان شان کشته شده و مفکوره های شان را ابر های تیره ای خشونت فرا گرفته است که در حقیقت صدمه بزرگیست بر پیکر اجتماع انسانی ای جهان ما.

وقتی یک انسان از آوان کودکی تا بزرگی در اجتماعی چون جنگلی که وحشت آور تر از جنگل طبیعی است بزرگ میشود، آیا توقعی وجود دارد که وی جنگلی نباشد؟

مغز انسان در هنگام طفولیت کاملاً تأثیر پذیر بوده و آنچه بر سر وی میگذرد، ثبت مفکوره اش شده، و زمانیکه در حد بلوغیت میرسد از آن پیروی نموده و آنچه مغزش میگوید آن میکند. بوضاحت میتوانم بگویم که حملات انتحاری مثال زنده ایست بر این.

کودکان و نوجوانان ما از این زندگی ای وحشیانه به ستوه آمده اند، و نمی خواهند بقیه عمر را در بین قُول های ایستاده ای خون (حکمروایان تماشاچی) سپری نمایند. 

چرا تماشا میکنید؟

چرا آدم ربایان و آدم کشان را مجازات نمیکنید؟

 به کدام حق اوشان را عفو و رها مینمائید؟ آیا از گوشه ای افکار تان را عمل مینمایند و یا از جگر گوشه های شما اند؟!!!

این همه بی تفاوتی های اولیای امور، در حقیقت اره ایست بر شاخه ای نشسته.! که جامعه بشری را به سقوط مواجه خواهد ساخت.

ما نمیخواهم اطفال و نوجوانان ما، شگوفه های متزین دیار ما با ژاله های زهرآگین خشونت پرستان  از میان برداشته شود و قلب های حباب گونه ای شان با خنجر های جلادین شگافته شود.

آخر چرا اینقدر ظلمت و تاریکی را دوست دارید؟  

ما غروب نمیخواهیم.

2 نوشته شده در  Sat 5 Mar 2005ساعت   توسط آريائيان جوان 

کرۀ زمین در حال حرکت بسوی نابودی

کره زمین در حال حرکت بسوی نابودی

  

نویسنده: بهمن دانشدوست

۱۳۸۳ خورشیدی

bahman_daneshdoost@yahoo.com

 

کرۀ زمین که حیثیت مادر را بر موجودات آن دارد، در حال فرو رفتن بر حلقوم نابودی ای سیلاب های مدهش، طوفان های وحشتزا و زمین لرزه های پیهم است که هزاران زنده جان را ربوده و هزاران طفل بی گناه و مظلوم را محروم از مهر و شفقت والدین ساخته و میسازد.

ستاره ها اشک میریزند، ابر ها در گریز اند و آب ها از خشم پرواز میکنند، حیوانات میخندند و پرنده ها فریاد میزنند.

این اشک ها، فریاد ها و خنده ها نه از برای خوشیست بلکه بر حال مفخرینیست که خود را اشرف مخلوقات دانسته و مدعی ای، عقل منطق، عاطفه و احساس اند، ولی به وحشی ترین و بی عاطفه ترین پدیدۀ کرۀ زمین مبدل گردیده و خود را خود به دریای وحشت و نابودی غرق مینمایند.

آنهاییکه تصور میکنند ابر قدرت های کرۀ کوچک زمین اند و با وحشت های هستوی و اتمی فخر فروشی میکنند، آیا فکر نموده اند که برتریت اوشان بیشتر است یا از مرکبی که بدون ضرر رساندن بار میبرد. (من در هراسم که روزی از من پرسان شود که به کدام حق مرکب را به وحشی ترین پدیدۀ کرۀ زمین مثال آوردم.)

جنگ، خشونت، تبعیض، نزاع، خودخواهی، بی عدالتی و وحشتگرایی.

تربیه نمودن اذهان کند به حیث جاسوس و بعداً نام نهادن تروریست و القاعده و غیره به آن جهت راه یابی برای اشغال سرزمین ها و استبداد و خشونت و تجاوز و به ترتیب پیاده نمودن تجارب وحشیانه بم ها و راکت های کیمیاوی بالای مردمان مظلوم و راه کاری کشت و ترافیک مواد مخدر و دوباره به بهانه ای از بین بردن آن استعمال و تجربه مواد کیمیاوی بالای مردم غریب و بیچاره و حتی استعمال و تجربه ای سلاح های هستوی و کیمیاوی در اعماق ابحار که به ارزش جان هزار ها هزار زنده جان تمام میشود.

آخر چرا؟ این همه بازی های شطرنح وحشت چقدر اهمیت دارد؟!!!

پس لازم بر همه و در خصوص مقدمتر بر نسل جوان است که این همه داد و گرفت ها را درک کنند و نگذارند تمدن عاطفه ها، همنوعی و بشردوستی از جهان رانده شود، از این همه افکار کهنه (قرون وسطا ای) و وحشتنگری پرهیز باید نمود و منفی ها را رانده و به مثبت ها باید شتافت.

جوانان ما نباید تنها روی مسایل بی ارزشی مثل خوشگذرانی های چند روزه فکر نمایند و حواس مثمر شانرا صرف بی تفاوتی ها کنند. ما همه جوانان (نونهالان و آینده سازان) تا بکی در خواب غفلت فرو رفته ایم و انتظار داریم که بقایای مان را سیلاب های وحشت ببلعد. تا بکی تحت تأثیر افکار خشونت بار جامه بدل قرار گیریم و از آن پیروی کنیم.

بیایید بیدار شویم! نسل جوان که دارای ادراک، مغز و ابتکارات جوان میباشد، نه باید فریب افکار مغز های خشن خشونت پرست شرق و غرب را خورده و تحت تأثیر آن قرار گیرد. تا آخرین توان باید از فکر، منطق و نوعدوستی کار گرفت و در راه پیروزی به اهداف مثبت و بشردوستی مبارزه نمود.

هر چند خاموش نمودن آتش خودخواهی ها و غرور های بی معنی معضله ایست بس پیچیده و مغلق، باز هم جوانان باید با همت و غیرت بشردوستی دست به دامن علم، دانش و مطالعه ای خستگی ناپذیر برده و کوشش فراوان و جدی ای بخرچ دهند تا افکار عامه ای جهان را از جنگ، خشونت، تبعیض، وحشت و بدبختی نجات دهند.

بر همه انسان هاست و در خصوص بر انسان های خودخواه و فخر فروشان اتمی و هستوی، تا فکر، محاسبه، درک و مقایسه نمایند که چند روز زندگی آزاد، صمیمانه و انساندوستانه چیست؟ و این همه جنگ، خشونت و وحشت چه ارزشی دارد؟!!! در غیر این کرۀ زمین در حال حرکت بسوی نابودیست.

2 نوشته شده در  Tue 22 Feb 2005ساعت   توسط آريائيان جوان 

 
                                  

هر آنچه میخواهی آن کن، مگر نه آنکه به زیان دیگران باشد